حکایت اول: کلاغ که پس از 50 سال آزگار خدمت صادقانه در مقام خبرنگار و خبرپراکنی در طبيعت کار کرده، روزهای بازنشستگیاش را میگذراند و در حالی که تازه حقوق بازنشستگیاش را از بانک طبيعت گرفته، روی شاخهای نشسته تا خستگی در کند (گویا متصدی باجه تراول چک نداشته و حقوق کلاغ را با اسکناسهای ریز پرداخته و حمل و نقل آن همه پول با منقار، کلاغ را حسابی خسته کرده!) کلاغ پولها را به منقار گرفته و خستگی در میکند که ناگهان سرو کله روباه پیدا میشود و پس از تعریف و تمجید از سر و دم و پا و سایر اعضا و جوارح کلاغ به این موضوع اشاره میکند که با پیشرفت تکنولوژی و ساخت این همه خودرو و تجارت یک عالمه خودرو در جهان کاملاً بیمعنی است که کلاغ در این سن و سال باز هم رنج پرواز کردن و پیاده رفتن به نقاط مختلف را تحمل کند و بهتر است به حرف روباه گوش کند و یک خودروی قسطي بخرد و حالش را ببرد و هر ماه هم بخشی از حقوقش را بدهد بابت اقساط خودرو ... کلاغ قصه ما هم که دید همه در و همسایهها (حتی سنجاب و جغد و اسب آبی) ماشینی دارند و پزش را به او میدهند به نشانه موافقت، شروع به قار قار کرد و حقوقش هم که افتاد پایین شد پیش قسط خودروی لیزینگی اش... از آن به بعد کلاغ ما هر ماه بدون آنکه کسی از جاییش تعریف و تمجید کند خودش با بالهای خود تمام حقوق بازنشستگیاش را برای روباه میبرد ... پولی که با آن میشد هزاران هزار قالب پنیر خرید ... قصه ما به سر رسید، اما کلاغه هنوز هم دارد قسطهایش را ميپردازد!
حکایت دوم: کلاغ قالب پنیری به دهان داشت و روی درختی نشسته بود . روباه پایین درخت میگفت:
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ / نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان / نبودی بهتر از تو در مرغان
که ناگهان پلیس مقابله با ترافيك در طبيعت کنارش ترمز میکند و به دلیل توقف روباه در محل توقف ممنوع، روباه توقیف شده و با جرثقیل به پارکینگ منتقل می شود!
حکایت سوم: کلاغ قالب پنیر به دهان، روی درخت مینشیند. روباه میآید پای درخت و تا نفس دارد چاپلوسی کلاغ را میکند، اما کلاغ منقار از منقار باز نمیکند و بیتفاوت به روباه نگاه میکند.
سرانجام روباه عصبانی میشود و میگوید: وقت من ارزش دارد جناب کلاغ ... شما قدیمترها مراعات حال ما را میکردید و دیگر نهایتاً در ابیات ششم و هفتم منقار مبارک را باز میکردید و ما پنیرمان را میگرفتیم و میرفتیم دنبال بدبختیمان!
کلاغ پنیر را به پر میگیرد و میگوید: جداً شرمنده شما هستم ولی این مال وقتی بود که هنوز پنیر سهمیهبندی نشده بود و کارت هوشمند پنیر به ما نداده بودند ... الان این قالب پنیری که مشاهده میکنید، سهمیه پاییزی پنیر ماست!
روباه شرمنده میشود و خودش دمش را میگذارد روی کولش و میرود دنبال کارش!
شنبه ، 15 بهمن 1390 ، 09:25
حکایت روباه و زاغ
دنيايخودرو: حتماً شما هم حکایت معروف و قدیمی روباه و کلاغ را شنیدید و خواندید که در آن کلاغی که قالب پنیری به دهان دارد، گول تعریفهای روباه را میخورد و به محض آنکه برای قار قار کردن دهان باز میکند قالب پنیر از دهانش میافتد و طعمه روباه میشود. در ادامه روایتهای مرتبط با خودرو و فرهنگ ترافیکی، در اين شماره داستان زاغ و روباه را كه مثلاً در طبيعت يكي از كشورهاي آمريكاي جنوبي رايج است میخوانید:
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
