به طرف نزديكترين ايستگاه مترو ميرويد. موبايلتان زنگ ميزند. رئيس شركت ميگويد بايد با يكديگر قرار بگذاريد، چون ميخواهد اتومبيلش را به شما بسپارد و خودش به جايي برود. رانندگي شما خوب است و تا پيش از اين هم رئيس بارها اتومبيلهايي را كه داشته به شما سپرده است.
مقابل ايستگاه مترو دروازهدولت ميايستيد تا رئيس برسد. ناگهان يك پورشه 911 قرمز مقابلتان توقف ميكند. رئيس از آن پياده ميشود، سوئيچ را به شما ميدهد و ميگويد بايد با BRT خودش را به ميدان آزادي برساند. با تعجب به او خيره ميشويد كه سوار يك اتوبوس ميشود.
در همين لحظه متوجه ميشويد چند عابر دور پورشه جمع شدهاند و با موبايلشان فيلم و عكس ميگيرند. سوار آن ميشويد و حركت ميكنيد. بايد تا پيش از پايان مراسم سالگرد، خودتان را به بهشتزهرا برسانيد.
وقتي به قطعه 12 ميرسيد و پارك ميكنيد، فاميل همسرتان كه بيشترشان جوان هستند با ديدن پورشه قرمز از مزار فاصله ميگيرند و به طرفتان ميآيند. بزرگهاي فاميل از اين كه شما با اتومبيل مسخرهتان مراسم را بر هم زدهايد، عصباني ميشوند.
وقتي كنار همسرتان ميايستيد، او آهسته ميگويد: «عمه، خفهات ميكند.»
هميشه معتقد بوديد اگر همسرتان هيچ فاميلي نداشت، همان عمهخانم به اندازه عمو و دايي و خاله و فرزندان و دامادها و عروسهايشان ميتوانست برايتان دردسر ايجاد كند. حالتان بد ميشود. اين را ميدانيد كه اگر قضيه را ماستمالي نكنيد، آرامش زندگيتان نابود ميشود و هر روز يك شايعه جديد عليهتان ميگويند و پس از مدتي هم حتي به ميهمانيهاي فاميل دعوت نميشويد. به دنبال راهي ميگرديد تا آتش خشم عمهخانم را خاموش كنيد.
برادر همسرتان متوجه اضطراب شما ميشود و آهسته در گوشتان ميگويد: «من قضيه را حل ميكنم. ولي تو هم در عوض آن بايد براي دو ساعت پورشه را به من قرض بدهي.»
دست او را فشار ميدهيد و ميگوييد: «قبول!»
بعد از پايان مراسم، برادر همسرتان با صدايي بلند ميگويد: «از همه عزيزاني كه امسال هم در سالگرد فوت آن عزيز بزرگوار شركت كردند، صميمانه تشكر ميكنم. همه ما ميدانيم كه او چقدر مهربان بود و خوشبختي و سعادت همه را ميخواست. من امروز بيشتر از همه، از دوست خوبم ممنونم كه با آوردن آن اتومبيل قرمز، به بخشي از وصيت شفاهي آن مرحوم جامه عمل پوشاند. او تاجري بزرگ بود و هميشه به ما ميگفت آرزو دارد روزي را ببيند كه واردات خودرو آزاد شده و مرسدس و هامر در كنار سمند و رانا در خيابانها تردد ميكنند. ما امروز با آوردن اين پورشه، قصد داشتيم تا روح آن عزيز را شاد كنيم. اميدواريم كه موفق شده باشيم و اكنون از همه ما راضي باشد.»
عمهخانم با صداي بلند گريه ميكند. از اين كه نقشه برادر همسرتان گرفته است، خوشحال ميشويد. همسرتان از شما ميخواهد همراه او به منزل عمهخانم برويد و در توزيع غذاهاي نذري ميان آسايشگاههاي خيريه كمك كنيد. براي اين كه كارهاي خوبتان در ذهن عمهخانم بماند، قبول ميكنيد. سوئيچ پورشه را به برادر همسرتان ميدهيد و تأكيد ميكنيد كه بايد حتما دو ساعت ديگر مقابل خانه عمهخانم پارك باشد.
وقتي در پاركينگ خانه عمهخانم بالاي سر ديگها هستيد، داماد خانواده ميآيد. او كه شكمو است، ميگويد ميخواهد كمي از گوشت داخل ديگ را بچشد. وقتي پاسخي نميدهيد، شما را كنار ميزند و درِ ديگ را كنار و خم ميشود تا مقداري گوشت بردارد، اما ناگهان چيزي از جيبش به داخل ديگ ميافتد.
با حيرت ميگويد: «بدبخت شديم!... اصلا به من چه! تو پاي ديگها بودي. من هم دامادش هستم و هيچوقت فكر نميكند كه دارم دروغ ميگويم.»
او اين را ميگويد و ميرود. شما از همان ابتدا نسبت به داماد چاق عمهخانم احساس خوبي نداشتيد. بارها ديدهايد كه در مغازهاش از اجناس تقلبي تعريف ميكند و آنها را با دروغ و كلك به مشتريهايش ميفروشد.
با يك ملاقه، در ته ديگ به دنبال چيزي كه داخلش افتاد ميگرديد. وقتي آن را پيدا ميكنيد و بيرون ميآوريد، ميبينيد يك نمكدان است كه در ندارد. مطمئن هستيد كه داماد عمهخانم قصد داشته روي گوشت نمك بريزد و از خوردن همان يك لقمه كوچك هم نهايت لذت را ببرد. با خودتان فكر ميكنيد بهتر است گوشتهاي همان قسمتي كه نمكدان افتاده بود را برداريد تا تمام آن شور نشود. در همين لحظه دختر عمه ميآيد و بعد از ريختن مقداري نمك داخل ديگ، آن را هم ميزند و ميرود.
باورتان نميشود كه به راحتي ايستاديد تا او اين كار را بكند. ناگهان از پشت سرتان صداي عمهخانم را ميشنويد كه ميگويد: «دو نفر از دوستهاي صميمي شوهرم، سهامدار كارخانههاي اتومبيلسازي داخلي هستند و او نميتوانست موافق واردات خودرو باشد. توي بهشتزهرا شما دو نفر آن چرتوپرتها را گفتيد تا قضيه ماشين قرمز را ماستمالي كنيد. تو ميتوانستي پورشه را كمي آن طرفتر پارك كني. درست است كه من ميتوانم با يك اشاره بدبختت كنم، اما بيدليل اين كار را نميكنم. به احترام مرحوم شوهرم اينبار ميبخشمت، اما اگر فقط يك خطاي ديگر مرتكب بشوي، روزگارت را سياه ميكنم. الان هم برو ظرفهاي يكبار مصرف را بياور و غذاها را بكش، ببر پخش كن.»
تعدادي ظرف غذا را داخل صندوق عقب پژو عمهخانم ميگذاريد و حركت ميكنيد. نميدانيد چه اتفاقي در انتظارتان است. چند دقيقه بعد همسرتان با شما تماس ميگيرد و ميگويد: «يك نفر داخل ديگ گوشت، فلفل ريخته. داماد عمه گفت تو پاي ديگ بودي. حالا منتظره تا برگردي اينجا، تيكهتيكهات كنه. تصميم با خودته. يادت هم نرود كه عمه به دامادش بيشتر از چشمانش اعتماد دارد.»
نميدانيد چه كار كنيد. موبايلتان زنگ ميزند. رئيس است. يادتان ميآيد كه بايد يك ساعت پيش اتومبيلش را از برادر همسرتان پس ميگرفتيد و به شركت ميبرديد.
«كجايي؟»
«من الان توي خيابان سهرودي هستم. چطور؟»
«ماشينم كجاست؟»
«اينجاست. توي راه شركت هستم.»
«خيالم راحت شد. الان راديو پيام گفت چند دقيقه پيش يك تويوتا كمري و يك C5 و يك پورشه قرمز توي اتوبان ساوه با هم مسابقه دادهاند، هليكوپتر پليس هم دنبالشان كرده، آخرش هر سهتايشان چپ كردهاند. نميدانستم يك پورشه قرمز به غير از مال من هم توي ايران هست. اعصابم خرابه. ترخيصكار گمرك بوشهر به من گفته بود هيچ پورشهاي جز اين توي ايران نيست. زودتر بيا. توي شركت منتظرت هستم.»
يكشنبه ، 30 بهمن 1390 ، 06:43
پورشه قرمز نحس!
دنیایخودرو: به منشي رئيس ميگوييد بايد براي حضور در مراسم سالگرد فوت يكي از بستگان همسرتان به بهشتزهرا برويد. او ميگويد وقتي رئيس آمد، پيغامتان را منتقل ميكند. با عجله از شركت خارج ميشويد. قصد داريد فقط چند دقيقه سر مزار بمانيد، سپس به بهانه اين كه مرخصي ساعتي گرفتهايد، به شركت برگرديد.
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
