به او ميگوييد كه پولتان فقط به این اندازه بود و نميتوانستيد بيشتر از آن صبر كنيد. مطلب را ميخوانيد. در صفحه بعدي همان مطلب، يك آگهي تمام صفحهاي فروش ويژه خودرو ارزان چاپ شده است. آن را به ناظر چاپ نشان ميدهيد و با هم ميخنديد.
اولين شبي است كه با اتومبيل خودتان به خانه ميرويد. اتوبان خلوت است. يك پرايد آلبالويي مقابلتان حركت ميكند. با خودتان فكر ميكنيد كاش به جاي رنگ مشكي، يك خودرو آلبالويي خريده بوديد. با چراغ به او علامت ميدهيد تا راه را برايتان باز كند. ناگهان يك سگ وسط اتوبان مقابل پرايد آلبالويي ميپرد. راننده سعي ميكند سرعتاش را كم كند اما ترمزهايش عمل نميكند. سگ بعد از تصادف با پرايد آلبالويي به هوا پرتاب ميشود. راننده پرايد كنترل اتومبيل را از دست ميدهد و با گارد ريل وسط بزرگراه برخورد ميكند، چندين متر به هوا ميرود و ميچرخد. ناگهان ترمز ميكنيد و ميايستيد. از اتومبيلتان پياده ميشويد و به صحنه تصادف نگاه ميكنيد. چند متر جلوتر، راننده خودرو آلبالويي را ميبينيد كه روي زمين افتاده است اما اتومبيل او را نميبينيد. يك افسر پليس راهنمايي از آن طرف اتوبان به طرف شما ميدود. جلو ميرويد و سلام ميكنيد. او خيلي خونسرد به لاشه اتومبيلها نگاه ميكند. از او ميخواهيد كه با اورژانس و آتشنشاني تماس بگيرد، اما افسر اهميتي نميدهد. به خاطر ميآوريد كه موبايلتان را روي داشبورد اتومبيل گذاشتهايد. به طرف خودرویتان برميگرديد تا خودتان با 110 تماس بگيريد. ناگهان ميبينيد كه يك نفر پشت اتومبيلتان نشسته و قصد دارد آن را بدزدد. در حالي كه فرياد ميزنيد، به طرف او ميدويد. از اين كه سارقان در چنين لحظههايي هم به فكر ارتكاب جرم هستند، عصباني ميشويد. وقتي به خودرویتان ميرسيد ناگهان مشاهده ميكنيد كه خودتان پشت فرمان نشستهايد. چيزي كه ميبينيد را باور نميكنيد. با دقت بيشتري نگاه ميكنيد. خودتان هستيد.
- «تو مردهاي!»
برميگرديد و افسر را ميبينيد. او ميگويد كه خودش هم چند لحظه قبل بر اثر برخورد با خودرو آلبالويي فوت كرده است. راننده پرايد آلبالويي هم به شما ميپيوندد. شما ميدانيد كه او به علت پرتاب شدن از اتومبيلاش فوت كرده است اما علت مرگ خودتان را نميدانيد. افسر در پاسخ ميگويد چون قدتان كوتاه بوده، پس از ترمز شديد، كمربند ايمني شما را خفه كرده است. از اين كه در تمام عمرتان فكر ميكرديد بستن كمربند ايمني جانتان را حفظ ميكند، عصباني ميشويد. به اين فكر ميكنيد كه براي آيندهتان برنامههاي زيادي داشتيد كه بايد انجام ميداديد اما حالا بايد با تمام آرزوهايتان خداحافظي كنيد. كنار اتوبان مينشينيد. راننده پرايد آلبالويي ميگويد كه نميتواند اتومبيلاش را پيدا كند. به او كمك ميكنيد تا پرايد آلبالويي را پيدا كند. اما هيچ اثري از آن نيست. با خودتان فكر ميكنيد كه روز بعد همه دوستان و بستگانتان به يكديگر ميگويند كه شما بچه بودهايد و در همان شب اول كه اتومبيل را خريديد، در اتوبان خودتان را به كشتن دادهايد. با عصبانيت روي كاپوت اتومبيلتان ميكوبيد. خودرو ناگهان منفجر ميشود. از خواب ميپريد. شما تمام ماجرا را در خواب ديده بوديد. سعي ميكنيد به خاطر بياوريد كه كجا هستيد. يادتان ميآيد كه در واقعيت، هرگز پول نداريد كه خودرو ارزان بخريد و حالا هم در كنار راننده سرويس چاپخانه نشستهايد و به طرف خانهتان ميرويد. خيالتان آسوده ميشود. با خودتان تصميم ميگيريد كه هرگز خودرو ارزان نخريد. چند دقيقه بعد متوجه ميشويد خودرویی كه سوار آن هستيد، آلبالويي رنگ است. سرتان گيج ميرود. به راننده سرويس ميگوييد كه پياده ميشويد. در همين لحظه يك سگ مقابل خودرو ظاهر ميشود.
راننده ترمز شديدي ميكند، اما ترمزها عمل نميكند. چند دقيقه بعد با افسر و راننده آژانس به دنبال لاشه خودرو آلبالويي ميگرديد. جستوجو به دنبال آن، بهتر از بيكاري و غصه خوردن است. از اين كه روز بعد همه دوستان و بستگانتان به يكديگر ميگويند كه شما بچه بوديد و همان شب اول خودتان را به كشتن داديد، حرصتان ميگيرد. با عصبانيت به كاپوت يك خودرو مشت ميكوبيد اما ناگهان منفجر ميشود. از خواب ميپريد. خدا را شكر ميكنيد كه همه چيز را در خواب ديده بوديد. سعي ميكنيد به خاطر بياوريد كه كجا هستيد. افسر از پشت به شانههايتان ميزند و ميگويد: «بلند شو! خودرو آلبالويي را پيدا كرديم. بالاي پل عابر پياده است.»
يكشنبه ، 4 دی 1390 ، 13:33
داستان یک تصادف عجیب
دنيايخودرو- فرورتیش رضوانیه : شما در يك چاپخانه كار ميكنيد. ناظر چاپ يكي از روزنامهها به خاطر خريدن خودرو جديد به شما تبريك ميگويد و شيريني ميخواهد. وقتي به او ميگوييد كه خودرو ارزان خريدهايد، تبريك خود را پس ميگيرد و ميگويد كه شيريني هم نميخواهد. سپس يكي از روزنامههاي تازه چاپ شده را به شما نشان ميدهد كه درباره نقصهاي فني خودرو ارزان مطلبي چاپ كرده است.
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
