شما هفته قبل پس از دو سال صرفهجويي و پسانداز، بالاخره توانستيد اتومبيل مورد علاقهتان كه كمي گران بود را بخريد. با خودتان فكر ميكنيد كه علاوه بر هزينه شارژ اربگ، بايد يك هفته هم اتومبيلتان را در صافكاري رها كنيد. وقتي يادتان ميآيد كه فردا شب ميخواستيد به يك مهماني برويد و با اتومبيلتان پز بدهيد، بيشتر از قبل عصباني ميشويد. در همين لحظه صدايي ميشنويد. صداي موسيقي را قطع ميكنيد. مردي ناسزا ميدهد. برايتان مهم نيست كدام يك از ساكنان ساختماني كه مقابل آن هستيد عصباني شده است. اما مرد همچنان به ناسزا دادن ادامه ميدهد. كنترلتان را از دست ميدهيد و از اتومبيل پياده ميشويد تا با او بحث كنيد. اما پشت هيچ پنجرهاي كسي را نميبينيد. با دقت گوش ميدهيد و متوجه ميشويد كه صدا از زير اتومبيلتان ميآيد. خم ميشويد و مردي را ميبينيد كه بين فضاي زير اتومبيل و جوي آب دراز كشيده و فحش ميدهد. چيزي كه ميبينيد را باور نميكنيد. در چند روز آينده بايد درگير بيمارستان باشيد و يك عالمه خسارت به آن مرد بدهيد تا رضايت بدهد. از اين كه روزهاي مزخرفي پيش رو داريد، عصبي ميشويد. از او ميپرسيد: «تو آنجا چه كار ميكردي؟» مرد ميگويد: «من آشغال جمعكن هستم. داشتم سعي ميكردم يك بطري آب معدني را بردارم كه يكهو اومدي رويم.» خدا را شكر ميكنيد كه او سالم است و آسيبي نديده است. وقتي كمك ميكنيد تا از زير اتومبيل بيرون بيايد، كيسهاش را برميدارد، ناگهان ميدود و ميگويد: «حيف كه ميترسم تحويلم بدهي. وگرنه بايد منو ميبردي بيمارستان، ازم عكس ميگرفتي و چند ميليون غرامت هم ميدادي.»
نگاهتان به اتومبيلتان ميافتد. سپر جلو شكسته، كاپوت له شده و لاستيكها پاره شده و رينگها هم شكسته است. خسارتي كه به اتومبيلتان وارد شده، بيشتر از چيزي است كه فكرش را ميكرديد. ناگهان چيزي به ذهنتان ميرسد. خوشحال ميشويد شوهري نداريد كه وقتي به خانه رفتيد جيغ و داد راه بيندازد و زندگيتان را زهرمار كند و بگويد كه ديگر نميگذارد پشت فرمان بنشينيد.
يك ماتيز مقابلتان توقف ميكند. راننده آن كه يك خانم است، ميگويد: «حالتان خوب است؟» از اين كه بالاخره يك نفر پيدا شد كه حالتان را بپرسد خوشحال ميشويد و از او تشكر ميكنيد. آن خانم ماتيز را كنار خيابان پارك ميكند. با خودتان فكر ميكنيد كه ممكن است او دلال اتومبيل تصادفي باشد و حالا هم قصد مذاكره در صحنه تصادف را دارد. اما او ميگويد كه اتومبيلتان پل ورودي پاركينگ شركتي كه در آن كار ميكند را مسدود كرده و نميتواند داخل برود. از آن خانم عذرخواهي ميكنيد. او ميپرسد: «چرا اينجوري شد؟» شما ماجرا را برايش تعريف ميكنيد. او وقتي متوجه ميشود كه با پليس و جرثقيل تماس نگرفتهايد پيشنهاد ميكند كه تا رسيدن كمك، با او به داخل شركت برويد و استراحت كنيد. قبول ميكنيد. او از شما ميخواهد كه نگران هيچ چيز نباشيد و آرام باشيد. بعد تعريف ميكند كه پيش از اين بارها تصادف كرده است و اين اتفاقات با مرد يا زن بودن راننده مرتبط نيست. سپس به آبدارخانه ميرود تا برايتان قهوه بياورد. از اخلاق نرم و روحيه محكم او خوشتان ميآيد. هميشه دلتان ميخواست خواهري مثل او داشتيد تا با هم عليه كل فاميل متحد بشويد و هر كسي كه پايش را از گليمش درازتر كرد، سر جايش بنشانيد تا ديگر در زندگيتان دخالت نكند. احساس ميكنيد حالتان بهتر است و ميتوانيد با اتفاقي كه برايتان رخ داده، كنار بياييد.
در همين لحظه يك مرد عصباني وارد اتاق ميشود و از شما ميپرسد كه آن خانم كجا است. ميگوييد: «الان برميگردد.» مرد روي يكي از مبلها مينشيند و ميگويد: «من پدرش هستم.»
از چند سال پيش گير داد گفت برايم ماشين بخر. هر هفته هم تصادف ميكرد. يك بار با خودرو حامل پول بانك تصادف كرد، يك هفته طول كشيد تا ثابت كنيم قصد سرقت نداشته. آخرينبار هم سر يك چهارراه، دقيقا وسط خط ويژه BRT چپ كرد و چند هزار مسافر را علاف شدند. نيم ساعت پيش هم با عجله آمد خانه، مرسدس قرمزش را توي پاركينگ گذاشت و ماتيز مادرش را برداشت. آمدم ببينم اين دفعه چكار كرده است.»
شنبه ، 3 دی 1390 ، 10:39
مرسدس قرمز
دنيايخودروـ فروتیش رضوانیه: ظهر است. در خيابان فرشته رانندگي ميكنيد. ناگهان يك مرسدس قرمز كه با سرعت حركت ميكند به اتومبيلتان نزديك ميشود و سعي ميكند از مسير منحرفتان كند. براي اين كه با آن تصادف نكنيد، به راست ميرويد اما ناگهان با چيزي برخورد ميكنيد و داخل جوي آب عميق كنار خيابان سقوط ميكنيد. با عصبانيت كيسه ایربگ را پاره ميكنيد و دور شدن مرسدس قرمز را نظاره ميكنيد. دلتان نميخواهد پياده بشويد و ببينيد كه جدول كنار خيابان بدنه اتومبيلتان را خراشيده يا له كرده است. ترجيح ميدهيد براي چند دقيقه به موزيك ملايمي گوش بدهيد و وقتي اعصابتان آرام شد، پياده بشويد. CD موسيقي مورد علاقهتان را در داشبورد پيدا ميكنيد و آن را داخل دستگاه پخش صوت ميگذاريد. چون هوا گرم است، شيشهها را پايين ميدهيد. سرتان را به پشتي صندلي تكيه ميدهيد و چشمهايتان را ميبنديد.
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
