امتیاز این گزینه
(1 رای)
شنبه ، 19 آذر 1390 ، 10:41

تعقيب شاهد با فراري كاليفرنيا

دنياي‌خودروـ محمود توسلي: هنوز كلي كار مانده كه انجام بديم. بجنبيد بچه‌ها! فرمانده مايك اين رو گفت و تلفن را برداشت تا به يكي از مامورانش زنگ بزند. فرمانده مايك به دنبال بهترين راننده شهر مي‌گشت. او چهار سال بود كه از خدمت در نيروي پليس محلي بازنشسته شده و براي خودش دفتر كارآگاه خصوصي راه انداخته بود. گروهي از دوستان و همكارانش را هم دور خودش جمع كرده بود. عمده فعاليت آنها تا هفته گذشته پيداكردن كيف مدارك گمشده، محافظت از خانه‌هاي خالي در تعطيلات و نگهداري از جواهرات خانوادگي بود. اما هفته گذشته با تماس پليس فدرال همه چيز عوض شد. فرمانده مايك دوباره احساس كرد يك پليس واقعي شده است. آنها بايد از يك شاهد دادگاه دو شبانه‌روز مراقبت كرده و سپس او را به نيويورك مي‌رساندند.

پليس فدرال به فرمانده گفته بود كه اين شاهد قرار است عليه يك باند مافيا شهادت دهد و آنها تمام سعي خود را خواهند كرد تا او را پيش از رسيدن به دادگاه از بين ببرند. مرحله انتقال نيز بهترين زمان براي انجام اين كار است. فاصله دو ساعته شهر تا مركز ايالت مي‌تواند فرصت كافي را در اختيار جنايتكاران قرار دهد تا به اهداف خود برسند.
آنچه فرمانده مايك را نگران كرده بود، خودرو ناشناسي بود كه شب قبل از انتقال شاهد وارد شهر شده بود. عبور اين خودرو از اين شهر براي فرمانده مايك نمي‌توانست عادي جلوه كند. مدام با خودش فكر مي‌كرد هيچ‌ كس در اين شهر پول خريد چنين خودرو اسپرتي را ندارد. فصل توريستي هم خيلي وقت است تمام شده، اين خودرو هم كه يك ساعته مي‌تواند خودش را به مركز ايالت برساند و شب را در يك هتل كه به صاحب خودرو بيايد به صبح برساند. پس چرا در اين شهر اقامت كرده؟ نه هيچ چيز اين خودرو و دو سرنشين ساكتش كه حتي با هم نيز كم حرف مي‌زدند عادي نبود.
شك فرمانده مايك وقتي در مورد هويت اين افراد به يقين تبديل شد كه برايان دستيارش به او گفت كه اين افراد از هتلدار در مورد مشخصات شاهد پرس‌وجو كردند و گفته‌اند كه براي تحويل اسناد ارثيه‌‌اش به دنبال او آمده‌اند.
دانيل 50 ساله بود كه در همين شهر زندگي مي‌كرد و فرمانده خوب مي‌دانست او كسي را خارج از شهر ندارد كه برايش چيزي به ارث بگذارد.
فرمانده مايك به سرعت متوجه شد كه هر اتفاقي قرار است رخ دهد در جريان انتقال است. نگاهي به خودروهاي دخترش كرد و در ذهنش آن را با خودرو تازه‌وارد مقايسه كرد. عقلش به جايي نرسيد. رو به برايان كرد و گفت: ببين ماشين اون لعنتي‌ها چيه؟ حريفش مي‌شويم؟
برايان لپ‌تاپش را باز كرد و مشغول جست‌وجو شد. سوت بلندي كشيد و گفت: رييس! اين يه مازراتي گرانتورسيمو است. اون هم مدل 2008، آخرين مدل بازار هست. از بهترين ماشين‌هاي ما هم حداقل 100 كيلومتر تندتر مي‌ره! چشم‌هاي فرمانده مايك از تعجب گشاد شده بودند. فرمانده حساب كرد كه او با خودروي شورولت خودش تا 198 كيلومتر را رفته است پس اين مازراتي كه تا حالا اسمش هم نشنيده مي‌تواند 298 كيلومتر در ساعت برود. فرمانده در فكر فرو رفت. جلوي چشمش مي‌ديد كه سرنشينان مازراتي شاهدش را كشته‌اند و مثل برق فرار كرده‌اند.
برايان كه محو اين خودرو شده بود، پليس‌هاي جوان را دور خودش جمع كرده بود و برايشان از خودرو مي‌گفت: ببينيد بچه‌ها اين ماشين يه ماشين معركه است. مي‌تونه تو 9/4 ثانيه به سرعت 100 كيلومتر برسد، تقريباً نصف ابوطياره‌هاي دفتر. صداي خنده به هوا رفت. استفان كه كنار دست برايان نشسته بود و صفحه مانيتور رو نگاه مي‌كرد، گفت: اما اين براي يك موتور 4244 سي‌سي كمي زياد نيست؟ برايان شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: خب اين به خاطر اين گيربكس شش دنده اتوماتيكه، هر چقدر هم پيشرفته‌ بشن به پاي گيربكس دستي نمي‌رسد.
صداي نعره فرمانده مايك جمع پليس‌ها را به هم زد: احمق‌ها براي من مهندس ماشين شدين و نظر مي‌دين؟ بريد سر كارتون. جمع پليس‌هاي جوان پراكنده شد و هر يك بي‌سروصدا به گوشه‌اي خزيدند.
بالاخره در دفترش باز شد و مامور سايريك با يك جوان 20 ساله وارد دفتر شد و به فرمانده گفت: خودشه رييس. فرمانده نگاهي به سراپاي جوان كرد و گفت: اين بهترين راننده اين شهره؟ بله قربان به قد و قواره‌اش نگاه كنيد تا حالا 20 ماشين رو چپ كرده!
حالا فرمانده بايد به دنبال يك ماشين براي اين راننده مي‌گشت. دوستانش را مرور كرد. هر چه فكر كرد ديد بهترين ماشين را در ميان دسته رفقا خودش دارد كه آن هم 100 كيلومتر كمتر مي‌رود! يك دفعه ياد برادرزن بورس بازش افتاد كه هفته گذشته يك فراري كاليفرنيا خريده بود. تلفني را برداشت و ماجرا را توضيح داد. آخر سر هم قول داد كه يك خط هم به ماشين نيفتد. يك ساعت و نيم خودرو فراري كاليفرنيا جلو دفتر مايك بود. فرمانده نگاهي به ماشين كرد و به برايان گفت يه نگاهي كن ببين اين مي‌تونه حريف مازراتي بشه؟ برايان كه انگار يك مجسمه عتيقه بسيار زيبا را ديده مدام دور اتومبيل مي‌گشت و زير لب تعريف مي‌كرد.
باز صداي فرمانده او را به خود آورد: احمق به تو مي‌گم ببين اين به درد كار ما مي‌خوره؟ برايان دست پاچه شد و گفت: بله قربان، بله قربان حتماً به درد مي‌خوره. اين يه موتور هشت سيلندر داره كه حجمش 4297 سي‌سي هست و هر سيلندرش هم چهار تا سوپاپ تيتانيومي ...
باز فرمانده داد زد كه: برامن اين چيزها رو رديف نكن مي‌خوام ببينم چند تا سرعت مي‌ره؟ برايان كمي فكر كرد و گفت اگر اشتباه نكنم رييس! اين 310 كيلومتر مي‌ره رييس، شتابش هم رييس، 9/3 ثانيه است رييس! فرمانده مايك اينها را كه شنيد نفس راحتي كشيد و گفت: شاهد را سوار كنيد. همه پشت سر شون حركت مي‌كنيم.
هنوز به اول بزرگراه نرسيده بودند كه مازراتي از عقب پديدار شد. فرمانده اسلحه‌اش را مسلح كرد و سر شاهد را خم كرد، بين پاهايش عقب خودرو. خودرو دودر اجازه نمي‌داد تا او در كنار شاهد در عقب خودرو آزادي عمل داشته باشد. مازراتي به سرعت جلو مي‌آمد و سعي داشت خودش را به فراري برساند. سر يك پيچ بالاخره به فراري رسيد و محكم به بدنه آن كوبيد. راننده فراري با يك بدنه آن كوبيد. راننده فراري با يك دنده معكوس خودرو را جمع كرد و خواست دوباره سرعت بگيرد اما راننده مازراتي مدام به بدنه فراري مي‌كوبيد و اجازه اين كار را نمي‌داد.
رو به فرمانده كرد و گفت: بايد از من جداش كنيد. فرمانده اسلحه‌اش را درآورد و با قبضه آن پنجره كوچك را شكست و اسلحه را به طرف راننده مازراتي گرفت. مازراتي سريع كنار كشيد. همين لحظه براي موتور فراري با ضريب تراكم 2/12 به يك كافي بود تا از جا كنده شود. يك ساعت آينده با تعقيب و گريز سپري شد اما مازراتي هرگز به فراري نرسيد. در ورودي شهر مركز ايالات انبوهي از خودروهاي پليس در انتظار بودند و مازراتي را در آغوش كشيدند.

 

نوشتن نظر

نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.

سایر مطالب داستان

آرشیو>>

ارسال پیامک

لطفا نظرات، انتقادات و سوالات خودرویی خود را به شماره پیامک ما 3000674000 ارسال نمائید.

فرم ورود

تبلیغات

بنر