اما هماينك ديگر حاضر نيستم به اين دكمه فكر كنم. نه وحشتناك است مخصوصاً اگر جاده ايپسويج جلوي ماشين باشد يك كابوس واقعي پيش چشمانتان قرار ميگيرد. طبق قانون رياضي يعني بامو به علاوه جاده ايپسويج برابر است با فيلم ترسناك جنگير حالا ممكن است از خودتان بپرسيد دليل اين همه ترس و وحشت چيست؟ به قول يك ضربالمثل قديمي، دانش ناقص خطرناك است: و دانش من از بامو انگار ناقص بوده. از حدود يك سال پيش كه بامو سري پنج را از كمپاني تحويل گرفتم، آرزو داشتم كه براي مسافرت به يكي از جادههاي زيباي انگلستان بروم. بالاخره انتظار به پايان رسيد. از طرف شركت براي يك ماموريت اداري در شهر بريستول انتخاب شدم، شهري كه براي رسيدن به آن ميتوانستم از جادههاي زيبايي مثل «كينگزهام«، «لانگآشتول» و «بكول» عبور كنم. اول تصميم گرفتم كه از جاده بكول عبور كنم كه اي كاش از همين جاده ميرفتم ولي در نهايت فكر کردم كه از جاده كينگزهام عبور كنم كه اي كاش فكر نميكردم طبق معمول براي انجام چند كار روزمره برنامه زمانبنديام به هم ريخت و به جاي صبح، شب به جاده كينگزهام رسيدم. البته كمي نگرانكننده بود ولي برايم زياد مهم نبود. خوب جاده زيبا در شب هم ميتواند زيبا باشد. در ابتداي جاده كنار يك وانت قديمي در نزديكي كافه كوچكي توقف كردم تا ضمن نوشيدن قهوه مقداري استراحت كنم و براي ادامه سفر آماده شوم كه اي كاش پدال ترمزم ميشكست و نميايستادم. پس از آنكه فنجان قهوهام تمام شد، ميخواستم كه از كافه خارج شوم كه يكي از پيرمردهاي محلي نزديكم آمد و با احترام از من اجازه نشستن خواست. بعد از نشستن از من پرسيد كه آيا ماشين مشكيرنگ بامو متعلق به شماست؟ سرم را به نشانه تاييد تكان دادم.
چهره پيرمرد نگرانتر شده و ادامه داد پسرجان آيا ميداني به كدام جاده آمدهاي. گفتم معلوم است جاده بريستون. گفتم مگر اتفاقي افتاده: پيرمرد گفت نه ولي مم ... در اين لحظه چند مرد مسن ديگر به كنار ميز من آمدند و حرفهاي پيرمرد را تكرار كردند با تعجب به آنها گفتم كه منظورتان از اين سوالها و صحبتها چيست؟ پيرمردها چند لحظه ساكت شدند ولي يكي از آنها سكوت را شكست و گفت، پسرجان اگر ميتواني برگرد و از جاده ديگري به سمت مقصدت برو ...
با تعجب دليل اين امر را از او جويا شدم. يكي ديگر از پيرمردهاي محلي كه ظاهرش خيلي شبيه پدربزرگ مرحومم بود، گفت: راستش را بخواهي پسرم مردم اين ناحيه تلفات زيادي را در جنگ جهاني با آلمانها متحمل شدند. خوب- به همين دليل بيشتر تصادفات اين جاده متعلق به ماشينهاي آلماني و مخصوصاً بامو و رانندگان با اصليت آلماني است. راستش اول فكر كردم پيرمردها مرا دست انداختند ولي چهرهشان اين را نشان نميداد واقعاً جدي بودند. به سختي جلوي خندهام را گرفتم و گفتم حالا چرا بامو يكي از پيرمردها با جديت تمام گفت: به خاطر آنكه بامو در زمان جنگ جهاني دوم وظيفه ساختن هواپيماهاي بمبافكن نازيها را به عهده داشت راستش تا آن لحظه اين حقيقت را نميدانستم گفتم خوب حالا چه ارتباطي بين هواپيماسازي آن دوران به اين كارخانه بامو وجود دارد خوب تمام كارخانه از آن زمان به بعد بايد تغيير كرده باشد. يكي از جوانان مسن جواب داد پسرجان اين را ما ميدانيم ولي ارواح، آنها را درك نميكنند. ديگر نتوانستم جلوي خندهام را بگيرم و زدم زير خنده كه اين به مذاق محليها خوش نيامد با احترام از آنها معذرتخواهي كردم و ضمن جمعوجوركردن خودم سعي كردم به آنها بفهمانم كه من آدم خرافاتي نيستم و اصلاً به اينجور چيزها اعتقاد ندارم ولي اصرار آنها بيشتر شد راستش اگر آن چهره پدربزرگ مهربانم را به ياد نميآوردم زودتر از اينها با آنان خداحافظي ميكردم ولي به هر حال ضمن گفتن چند آپشن از بامو پيشرفته سري پنج از آنان تشكر كردم كه اينقدر به فكر من هستند و در حين خداحافظي يكي از پيرمردها به من گفت: پسرجان لااقل روي آرم ماشينت را بپوشان سرم را تكان دادم و سوار خودرو شدم تا چند دقيقه با صداي بلند فقط خنديدم و بعد پا را بيمهابا بر روي پدال گاز فشردم و در جاده حركت كردم. به نظرم خيلي خندهدار بود كه در هزاره سوم ذهن چند پيرمرد را اين خرافات پر كرده باشد- به ياد حرفهاي پيرمردها افتادم. ارواح بيكار، «بامو» شكار ميكنند واقعاً مسخره است قاهقاهقاه ...
ارواح ؟ در كمين رانندگان آلماني؟ واقعاً چهره ارواح در اين لحظه بايد ديدني باشد! قاهقاه ...
پسرجان آن ارواح نميفهمند- قاهقاه...
نميدانم چه شد كه سر يكي از پيچها احساس كردم كه خودرو انگار به سختي ميپيچد. كمي خودم را جمعوجور كردم و دوباره به ياد حرفهاي پيرمردها افتادم.
بيشتر تصادفات مربوط به بامو و رانندگان با اصليت آلماني است. به ياد آوردم كه اصليت مادرم نيز از دو نژاد آلماني و انگليسي بود. كمي فرمان را محكمتر چسبيدم.
ارواح به ياد جنگ جهاني انتقام خونشان را ميگيرند.
پدال ترمز را بيشتر فشار دادم.
راستش انگار كمي ترسيده بودم اگر چه هنوز به اين خرافات اعتقادي نداشتم كه يكهو يك كاميون از روبهرو تمام حواسم را پرت كرد. نزديك بود كه به كنار جاده منحرف شوم.
پسرجان لااقل روي آرم ماشينت را بپوشان.
با عجله پياده شدم و روي آرم بامو را با چند تكه كاغذ و چسب در جلو و عقب كاپوت پوشاندم در دلم دعا كردم كه اي كاش ارواح، درون ماشين و روي فرمان را نتوانند ببينند.
چون ديگر چسبم تمام شده بود. با احتياط بيشتري به راه افتادم سعي كردم كه حواسم را به مناظر اطراف جاده پرت كنم. در تاريكي هوا به سختي چند درخت زيبا ديدم، چقدر زيبا بودند برگهاي آنها در نور اتومبيلها رنگ ارغواني به خود گرفته بود و تاجي شبيه كلاه سربازان جنگ جهاني دوم داشتند چي كلاه سربازان، جنگ، جهاني. نه ديگر تحمل نداشتم در آن لحظات به اندازه تمام عمر با خدا صحبت كردم ماشين را به كنار جاده منحرف كردم و از خودرو پياده شدم و با صداي بلند فرياد زدم اي ارواح محترم باور كنيد من در كشتن شما كوچكترين تقصيري نداشتهام لطفاً من را ببخشيد قول ميدهم كه اگر جنگي ديگر عليه شما نه يعني عليه فرزندان شما درگيرد اولين مخالف آن خواهم بود به ياد سخنراني كوفيعنان در سازمان ملل متحد افتاده بودم كه صداي عجيبي از پشتسرم حس كردم صدا شبيه خندههاي وحشتناكي بود كه به من نزديك ميشد.
با صداي بلندتري فرياد زدم: اي ارواح عزيز مرا ببخشيد، اشتباه كردم كه از اين جاده آمدم باور كنيد ديگر مزاحم شما نميشوم. صداي ارواح نزديكتر شد و نور عجيبي را نيز از پشتسر حس ميكردم ديگر داشتم جيغ ميكشيدم. تو رو به جون عزيزانتان مرا ببخشيد، مرا ببخشيد، مرا ببخ ... از ترس نميتوانستم پشتسرم را نگاه كنم كه يكدفعه ... باورم نميشد يك وانت قديمي از كنارم عبور كرد و چند پيرمرد در حالي كه از زور خنده در حال افتادن از وانت بودند تمام عضلاتم را شل كردند. پيرمردها فرياد ميزدند پسرجان مواظب باش روح گازت نگيره ؟ داره مياد، يه بوس به عمو روح بزرگ ميدي؟
تصميم گرفتم با تمام سرعت به سمت پيرمردها بروم با عصبانيت چسبهاي مسخره را از روي كاپوت و صندوق عقب كندم در ماشين را باز كردم و پشت ماشين نشستم. راستش اگر چه فهميدم كه داستان پيرمردها دروغ بوده ولي ديگر دوست نداشتم با سرعت زياد به راه خود ادامه دهم چند ثانيه به تمام اين ماجرا خنديدم و به راه خود ادامه دادم البته من با سلامتي به شهر بریستول رسيدم ولي ديگر هرگز از جاده ... عبور نخواهم كرد مخصوصاً وقتي كه اتومبيلم بامو سري پنج باشد!
شنبه ، 16 مهر 1390 ، 12:45
ارواح انگليسي در كمين خودرو آلماني
دنيايخودرو - محسن ناصري: ممكن است BMW براي هر كسي يك واژه را تداعي كند. هيجان- سرعت- فرمانپذيري ايدهآل- حس جواني- تجملگرايي و ... اما اين واژه براي من فقط يادآور يك چيز است: ترس!بله ترس و فقط ترس. مخصوصاً اگر مدل آن 530 باشد. البته من هم تا يك سال پيش عاشق سرعت و ويژگيهاي منحصربهفرد بامو بودم اما حالا ديگه نه. يادم ميآيد زماني را كه براي گرفتن بامو از كمپاني لحظهشماري ميكردم و تا چند روز فقط به امكانات و آپشنهاي آن خيره شده بودم. راستش را بخواهيد اين نوع بامو با آن چراغهاي كشيده جلو و عقبش علاوه بر احساس جواني، خشونت بالفطرهاي را نيز در ذات خود داشت مخصوصاً زماني را كه دكمه اگريسو را فشار ميداديد و در يك لحظه به صندلي خود ميخكوب ميشديد عاشق اين لحظه بودم اگرچه ميدانستم با اين كار در حدود 100 پوند از پول بيزبانم را از مسير اگزوز به هوا تقديم ميكردم ولي باز هم اين كار را انجام ميدادم. راستش به هيجانش ميارزيد.
برچسب ها
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
