هميشه در زندگي يك مشكل بزرگ داشتم و آن ترس و دلهره سوارشدن در وسايل نقليه براي يك مدت طولاني بود. فرق نميكرد كه اين وسيله نقليه خودرو، اتوبوس و يا هواپيما باشد در هر صورت اين ترس همواره در من وجود داشت. البته در زمان كودكي و نوجواني خيلي از انسانها با اين دلهره سروكار دارند ولي ميتوان گفت كه اين حس بد تازه در دوران بلوغ من رشد كرده و متبلور شده بود.
وقتي كه مدت زمان زيادي را در خودروها ميگذراندم احساس ترس و استرس زياد به حالت تهوع شديد تبديل ميشد و گاهي مسافران ديگر نيز از اين حس بينصيب نميماندند. البته از آنجا كه هميشه ترس برادر مرگ است بالاخره روز موعود يا همان مرگ فرا رسيد. از طرف شركت بيمه مسوول انجام يك سري تحقيقات در يكي از شهرهاي كشور شدم. هر كاري كه ميتوانستم انجام دادم تا جناب رييس را از اين كار منصرف كنم اما انگار سرنوشت ميخواست روي ديگر خود را به من نشان دهد. به هر حال از روي ناچاري براي تهيه بليط به ترمينال رفتم و از آنجا كه در روزهاي آخر سال بليط اتوبوس به خود رانندهها هم نميرسد!!
بنابراين در بين اتوبوسها به دنبال يك صندلي خالي گشتم تا اينكه بالاخره فقط با يك پيشنهاد روبهرو شدم: بوفه، عجب پيشنهاد عجيبي راستش تا قبل از اين اسم بوفه مرا به ياد دكههاي اغذيهفروشي و بوي غذاهاي اشتهابرانگيزش ميانداخت ولي بعد از ... آن بگذريم. از در اتوبوس كه بالا رفتم با يك قاليچه قرمزرنگ روبهرو شدم كه مانند مراسم تشريفات مسير حركت تا بوفه يا همان انتهاي اتوبوس را مشخص ميكرد. احساس كوفي عنان بودن دست از سرم برنميداشت فكر ميكردم جلوي مسافران ديگر سان ميبينم و آنها مرا تحسين ميكنند وقتي به انتهاي اتوبوس رسيدم بر روي صندلي بوفه جلوس كرده و از كمك راننده اتوبوس پرسيدم. هي پسر پس اين اتوبوس كي حركت ميكنه. پسرك در حالي كه لبخند جالبي ميزد گفت الساعه حركت ميكنيم قربان. در ضمن سرورم مواظب باشيد جو بوفه خيلي ناپايدار است.
زماني معني حرف پسرك را فهميدم كه پهلوهايم توسط آرنج دو نفر در جناح راست و چپ در حال سوراخشدن بود گمان ميكردم كه سختيهاي اين مسافرت به همين جا ختم ميشود. اما خب چه خيال باطلي. در اين لحظه احساس اضطراب باز به سراغم آمد ميخواستم بلند شوم اما توسط دو مسافر ديگر به صندلي منگنه شده بودم، افتادن سر و گردن مرد كناري بر روي بدنم حالم را وخيمتر ميكرد كمكم داشت اتفاق ميافتاد نه! بايد جلوي آن را ميگرفتم با هر زحمت ممكن، چند دقيقه ديگر تحمل كردم ولي فايدهاي نداشت ميخواستم از زور فشار و استرس فرياد بزنم كه ناگهان بوي عجيبي به مشامم رسيد.
دو مرد و يك زن و به همراه چند پچه در حال سوارشدن از در عقب اتوبوس بودند. آنها قبلاً چهار صندلي انتهاي اتوبوس را در يكي از شهرهاي بينراه رزرو كرده بودند و اكنون در حال نشستن بر روي صندليهايشان در نزديكي بوفه بودند.
آن بوي عجيب بيشتر شد خداي من عجب بوي بدي. اول احساس ميكردم كه فقط من اين بو را حس ميكنم اما مثل اينكه مسافران ديگر نيز متوجه آن شده بودند و زير لب غرغر ميكردند، يعني چند ماه است حمام نديدهاند، بابا اينجا اتوبوسه و ... هواكشهاي روشن و هواي مطبوع وارد اتوبوس شد. وضعيت مثل قبل شد و همه سر جاي خود نشستند.
باور كنيد كه هنوز فرصت داريد تا خودتان خواستيد نخونيد حالتان خوب است پس ادامه دهيم. مجبور بودم دوباره كله فرد سمت راستي و آرنج سمت چپي را تحمل كنم مي ترسيدم كه مبادا حالت اتوبوسزدگي دوباره به سراغم بيايد كه چشمم به يكي از بچههاي خردسال آن خانواده خوشبو افتاد. خواستم تا با صحبتكردن با او حواسم را از اين حالت پرت كنم. به او گفتم: عزيزم شكلات ميخواي، شلوار كج و معوجش را بالا كشيد و با حركت سر به من فهموند بله.
به زحمت هر چه تمامتر نفرات بغلي را كنار زده و يك شكلات كه متعلق به پايان عصر مسوزوئيك بود را از جيبم بيرون كشيدم و به طرف او گرفتم. ولي احساس كردم كه دستم خيس شد و سپس واي چي شده؟ خب اگه خوشش نمياومد ميتونست جوري ديگهاي اعلام كنه. پسربچه دوباره بغل مادرش پريد و من در حالي كه شكلات به چالش كشيده شده را نگاه ميكردم متوجه شدم كه مسافران دوباره شروع به اعتراض ميكنند و در نتيجه راننده دور فنهاي اتوبوس را تندتر كرد.
درست چند دقيقه بعد اين اتفاق تكرار ميشود و اين بار مادر مشغول عوضكردن كودك خردسال است كه ... واي! عجب هواي مطبوعي. مادر در حالي كه كاملاً خونسرد به نظر ميرسد به اعتراضات مسافران هيچ توجهي نميكند و مشغول كار خودش است.
در اين لحظه كمك راننده ، جلوي صندلي اين خانواده ميآيد و يك تذكر جدي به آنها ميدهد اگر چه به نظر من اين كار آنها حداقل مستحق دريافت يك كارت زرد بود ولي قضيه با همين تذكر نيز از بين نميرود.
كودك بزرگتر دوباره به ياد نمايش ديدني چند لحظه قبلش ميافتد شايد شخص ديگري به او شكلات تعارف كرده باشد. تازه الان متوجه ميشوم كه تنها ضعف اتوبوسهاي جديد نداشتن پنجره است صداي راننده بلند ميشود. بابا اين اتوبوس ترمز داره اگه بگين واي ميايستيم شما كه اين اتوبوسرو به گند كشيديد كمتر عطرافشاني كنيد خفه شديم بابا. اگه تموم شده بريم. اجازه ميديد؟ مسافران خوشبوهمه با پررويي گفتند حركت كن. آقاي راننده تموم شد!! اتوبوس با سرعت تمام حركت كرد فكر ميكنم هر كسي كه از بيرون به اتوبوس نگاه ميكرد متوجه يك مه غليظ پرفشار در قسمت بوفه اتوبوس ميشد.
چند كيلومتر بيشتر نرفته بوديم كه وَنگ يكي از بچهها دوباره مسافران را به خود آورد (مامان من دستشويي دارم) واي مگر ممكن است كه يك انسان زمانسنج در اين خانواده باشد، مادر گفت: آقاي راننده لطفاً وايستين او ...ه چقدر با ادب. بالاخره اتوبوس ايستاد و در عقب باز شد. چه لحظه با شكوهي. سرانجام بچهها در اين سفر ياد گرفتند كه اتوبوس جاي بعضي از كارها نيست. اما هنوز يك پله مانده بود كه ... مادر فرياد زد تمام شد. آقاي راننده حركت كن. آقاي راننده در اين لحظه ناسزا ميگفت. مگه من چه گناهي كردم كه گرفتار شما باكتريها شدم. چرا دست از سر من برنميداريد. مگه شما ادكلن قورت دادهايد.
خواستم بلند شوم كه نفر سمت راستي روي كتوشلوارم بالا آورد اوه نه نفر چپي كه هم كاملاً روي من غش كرده بود. باور نميكردم چشم بعضي مسافران هم از شدت بو سبزرنگ شده بود و در حالت اغما فرو رفته بودند. ديگر تحملم تمام شد، بلند شدم و فرياد زدم نه ... ديگر تحمل ...! وقتي كمك راننده مرا از كف اتوبوس جمع ميكرد تازه رسيده بوديم، عجب سفري بود.
خبري هم از آن خانواده جنجالي نبود. به هر حال اين مهم بود كه براي اولين بار يك مسافرت 10 ساعته را بدون حالت تهوع طي كرده بودم اگر چه تقريباً تمام مسافران به جاي من اين حالت را تجربه كرده بودند.
اما عذاب برگشتن از آن شهر در لحظه پايينآمدن از اتوبوس دوباره به جانم افتاد. شايد اين بار هم براي فرار از استرس و اضطراب به بوفه پناه ببرم البته همراه با يك خانواده خوشبوي ديگر.
پنجشنبه ، 14 مهر 1390 ، 10:07
پديدهاي به نام بوفه
دنيايخودرو- زهرا گلمحمـدي: توجه كنيد كساني كه زود حالشان بد ميشود طرف ماجراي اين هفته نيايند افرادي كه بيماريهاي قلبي و كليوي دارند هم كمي دور بايستند اين مطلب براي افراد 7- 15 سال هم اصلاً مناسب نيست بله؟ هنوز شما كنار نرفتيد؟! ميخواهيد ادامه دهيد پس شروع ميكنيم.
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
