خسيسها، از اين كشور و مردمش متنفرم. فقط به دو دليل اينجا ماندهام دليل اول يك لامبورگيني گالاردوي زرد رنگ است كه هر صبح از كنار ميدان شهر ميگذرد و من براي ديدنش لحظهشماري ميكنم اما از آنجا كه حتماً يك ايتاليايي راننده آن است و طبيعتاً به فقرا هيچ توجهي نميكند به سرعت از كنارم عبور ميكند ولي اميدوارم روزي بتوانم داخل آن را نيز مانند ظاهرش ببينم و كسي چه ميداند شايد بتوانم رانندگي با آن را نيز تجربه كنم. دليل دوم را نيز از خساست ايتالياييها ميتوانيد حدس بزنيد. شايد اگر پدربزرگ مرحومم به خاطر فرار از سربازان نازي به ايتاليا نميآمد الان من هم در آلمان يك مرد كامل و ثروتمند بودم و ايتالياييها مجبور بودند كفشهايم را واكس بزنند چه احساس خوبي. ديگر محتاج مردم اين كشور نبودم. تازه اگر مردم ايتاليا و توريستهاي بيچاره آن بخواهند چند يورو به من كمك كنند فوراً پليس مرا به جرم اخاذي و گدايي بازداشت ميكند.
يك نقاش دورهگرد از كنارم عبور ميكند روي يكي از تابلوهاي آن با دست خط مزخرف ايتاليايي نوشته است «به چيزهاي خوب فكر كن تا زندگي را بهتر درك كني.» با سختي زياد سعي ميكنم براي يكبار هم كه شده به مسأله جالبي فكر و ذهنم را از اين بدبختيها دور كنم. خب اينجا چه مسأله جالبي پيدا ميشود. در اين لحظه آن گالاردو زرد رنگ سروكلهاش پيدا ميشود دوباره انگار دنيا را به من دادهاند از جا ميپرم تا بلكه بتوانم درون اين خودرو زيبا را ببينم اما باز هم ويژژژ ...
صداي اگزوز گالاردو هم برايم مثل يك موسيقي زيباست. باز هم سعي ميكنم كه افكارم را متمركز كنم و به چيزهاي خوب ... كه سروصداي شكم مانع از فكركردن زياد ميشود. تصور اينكه دوباره بايد براي پيداكردن غذا دنبال پسمانده رستورانهاي خياباني باشم. تمام افكار خوب ذهنم را پرپر ميكند. اصلاً انگار فكر خوب به من نميياد. كمكم سعي ميكنم بلند شوم كه پدرو آن پسر خرابكار رومي سروكلهاش پيدا ميشود همين هفته پيش بود كه با يك موش مصنوعي يكي از توريستهاي زن چيني را تا حد مرگ ترسانده بود. چند ماه پيش هم با تيركمان چراغ قرمز خيابان را شكسته بود. يكبار هم به يك دختربچه سنگالي يك گل رز هديه داده بود كه روي آن را پر از فلفل قرمز كرده بود. بيچاره آن دختربچه تا دو روز به علت بوئيدن آن گل كذايي در بيمارستان بستري شده بود اما پدرو با آن همه شيطنتهايش لااقل تا الان به من كاري نداشت اما انگار به طرف من ميآيد. يا عيسي مسيح به دادم برس. چهره پدرو واقعاً فرق كرده بود و حالت مهرباني داشت روي يكي از دستهايش پيتزاي بزرگ پپروني بود. واي خداي من چه بويي دارد. يادم رفته بود علاوه بر گالاردو از پيتزاي ايتاليايي هم خيلي خوشم ميآيد مخصوصاً اگر پپروني با سُس زياد باشد البته نه در سطلهاي آشغال.
پدرو پيتزا را به طرف من گرفت و با مهرباني به من گفت: هي ماتياس اين مال توست. اولش نميخواستم قبول كنم ولي پدرو به من گفت كه براي جبران كارهاي گذشته تصميم گرفته تا به فقرا و نيازمندان شهر كمك كند و از اين راه باعث خشنودي خداوند شود. راستش اگر نديده بودم كه اين پسر 16 ساله تمام يكشنبههاي گذشته به كليسا ميرود و دعا ميكند حرفش را باور نميكردم. راما پدرو انگار واقعاً عوض شده بود در چهرهاش نيز اثري از شيطنتهاي گذشته نبود بوي پيتزا هم كه تمام مشامم را پر كرده بود،پس چند لحظه بعد در حالي كه تكه آخر پيتزا را در دهانم ميگذاشتم از پدرو تشكر كردم پسرك هم از من خواست كه اگر به چيزي احتياج داشتم فوراً به او بگويم و يك اسكناس 500 يورويي نيز به من داد، و خداحافظي كرد. انگار بال درآورده بودم باورم نميشد در تمام اين سالها فقط چند بار اسكناس با اين عظمت را لمس كرده بودم البته بعدش پليس آن اسكناس را از من گرفت و به صاحبش داد واقعاً چه پليس بيكاري!!! ديگر نبايد به اتفاقهاي بد فكر كنم انگار واقعاً فكر به چيزهاي خوب زندگي را دگرگون ميكند. پس بايد فكرم را متمركز كنم. طبق يك ضربالمثل قديمي اگر اولي رسيد مطمئن باش دومي هم توي راهه. سپس منتظر اتفاق دومي نشستم. چند دقيقه گذشت در حالي كه در گوشه خيابان نشسته بودم يكي از عابران 500 يوروي ديگر را جلوي من انداخت اول فكر كردم كه اين اسكناس از دستش افتاده ولي بعد از آنكه نفر دوم هم يك 200 يورويي به من داد مطمئن شدم كه ماجرا اتفاقي نيست. چند نفر ديگر هم اسكناسهاي 100 و 200 يورويي به من دادند. باور كردني نبود احساس ميكردم تمام اين اتفاقها را در خواب ميبينم سپس چند سيلي به خودم زدم اما ماجرا واقعي بود بعد از گذشت حدود يك ساعت تقريباً به اندازه تمام عمرم از مردم پول گرفته بودم. اين پول به اندازهاي بود كه بتوانم به كشورم باز گردم و يك كار خوب براي خودم دست و پا كنم. در همين لحظه يك ماشين زردرنگ جلوي پايم توقف كرد اين يكي ديگه واقعاً باوركردني نبود. لامبورگيني گالاردو كنار من بود و من ميتوانستم يه نگاه كامل به داخل و بيرون اين خودرو زيبا بياندازم. پنجرههايي گربهاي شكل، هواكشهاي بغل و رينگهاي 20 اينچي !!! واقعاً لامبورگيني بود وقتي پنجره دودي رنگ خودرو پايين آمد و رانندهاش به من گفت كه انگار از اين ماشين خيلي خوشت اومده، با اشتياق چند بار سرم را به نشانه تاييد تكان دادم راننده كه معلوم بود از اون جوانهاي مرفه ايتالياييست. سوييچ را به طرف من گرفت و گفت پس بيا گدا؛ اين ماشين مال تو. با اينكه از طرز صحبتش اصلاً خوشم نيومد ولي از شدت تعجب و خوشحالي كمي پرواز كردم و بعد دوباره روي زمين نشستم. جوان خوشتيپ توضيح داد كه چون ميخواسته خودرو جديدي بخرد ديگر به اين مدل لامبورگيني احتياجي ندارد. تمام مدارك ماشين را نيز با خود آورده بود واي خدايا ديگه نه اين يكي ديگه خوابه. دوباره چند تا سيلي محكم و سپس يك شيرجه جانانه تو گالاردو. حتي به راننده اجازه ندادم كه در ماشينو باز كنه و از پنجره داخل شدم. راننده خودرو در حالي كه پياده ميشد گفت فقط مواظب باش گداجان سيستم جلو ... ديگه بقيشو نشنيدم چون پام تا آخر روي پدال گاز رفته بود. تمام مدت به اين فكر ميكردم كه ايتالياييها واقعاً آدمهاي بدي نيستند و اين بدبينيها فقط به خاطر افكار بد ذهن من بوده است. با تمام قدرت پايم را روي گاز ميفشردم و سپس دندهها را يكي پس از ديگري عوض ميكردم. يادم نيست چند تا دنده عوض كردم 5 تا، 10 يا15 تا. بالاخره به سرعت 300 كيلومتر در ساعت رسيدم. در بزرگراه «ويادل» پرواز ميكردم و مرتباً سرعت گالاردو را زيادتر ميكردم راستش شنيده بودم كه گالاردو تا سرعت 310 كيلومتر در ساعت دوام ميآورد ولي عقربه كيلومترشمار سرعت 370 كيلومتر را نشان ميداد. خب شايد به سفارش كارخانه قويتر شده باشد. از پليسهاي مزاحم هم خبري نبود. خواستم تا به يك موسيقي مهيج گوش كنم و نوار كاست را درون ضبط لامبورگيني قرار دادم چي؟ نوار كاست؟ تا الان شنيده بودم كه تمام اتومبيلهاي دهه جديد داراي پخش CD باشند اما اين گالاردو شايد به سفارش مشتري از ضبط صوتهاي قديمي استفاده ميكرد. اما جلو داشبورد آن نيز مقداري شبيه خودرو پدرم فولكسبيتل بود. در يك لحظه حس كردم كه پدرم بر روي صندلي شاگرد مرا تشويق ميكند. شايد دليل آن، سرعت بالاي خودرو بود سرعت اتومبيل به 400 كيلومتر در ساعت نزديك ميشد احساس كردم كه كمكم خودرو از روي جاده بلند ميشود باور نميكردم ولي واقعاً گالاردو پرواز كرد هيجانزده شده بودم و ... چند روز بعد وقتي به هوش آمدم پرستار بيمارستان به من گفت كه اهالي منطقه در حالي كه از روي شاخه درخت آويزان شده بودم، مرا پايين آورده و به بيمارستان برده بودند البته نه به دليلي كه فكر ميكردم، بلكه به علت خوردن چند قرص روانگردان چندين ساعت بر روي درخت آويزان شده بودم. بر روي شاخه نيز يك اسكناس 500 يورويي تقلبي پيدا كرده بودند.
در حالي كه سعي ميكردم فكرم را متمركز كنم با تعجب از پرستار پرسيدم قرص روانگردان؟ من؟ صداي پدرو را شنيدم كه از پايين پنجره بيمارستان فرياد ميزد. ماتياس به كره زمين خوش آمدي. تازه فهميدم كه چه بلايي سرم آمده بود دوست داشتم كه با تمام قدرت آن تابلوي مسخره نقاش دورهگرد را پاره ميكردم ولي خب واقعاً فكر به چيزهاي خوب ميتواند مفيد باشد در صورتي كه پيتزايي در كار نباشد.
پنجشنبه ، 14 مهر 1390 ، 10:06
پرواز با گالاردو
دنيايخودرو- محـسن ناصــري: واقعاً معلوم نيست اگر ايتالياييها چند تخته سنگ به اسم آثار باستاني نداشتند چه كار ميكردند. از آن بدتر توريستهايي هستند كه به اسم معماري روز دنيا به اين كشور سفر ميكنند. بيچارهها چقدر پول خرج ميكنند و رنج و زحمت ميكشند تا يك برج كج را ببينند ... چقدر هم عكس ميگيرند پز ميدهند كه برج پيزا را ديدهاند. مردم اينجا نيز مثل روبات رفتار ميكنند و مسير سر كار تا خونهرو مثل تراموا طي ميكنند واقعاً برايشان متاسفم. حتي به اين فكر نميكنند كه يك فقير بيچاره كنار خيابان چشم به دست آنها دوخته.
برچسب ها
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
