امتیاز این گزینه
(7 آرا)
جمعه ، 28 مرداد 1390 ، 13:29

هيچكس سراغت را نمي‌گيرد

دنياي خودرو-  ساسان گلفر: حيف شد، چه خودرو خوبي بود. قُلُپ!قشنگ، با كلاس، راحت، بزرگ و جادار ... از همه مهمتر، گران‌قيمت و اشرافي. بيشتر از 280 هزار يورو بالاي اين اتومبيل پول دادم كه ... قلپ‌قلپ ... كاملاً دست‌ساز است و فقط 550 دستگاه از آن روي زمين وجود دارد. البته حالا شده 549 دستگاه. چه حيف! قلپ!

نمي‌دانم چرا اينقدر آدم حسود در دنيا هست. هيچكدامشان چشم ديدن «بنتلي بروكلند» من را ندارند ... يعني نداشتند. چه آدم‌هايي در اين دنيا پيدا مي‌شوند، همه حسود، همه نامرد، همه ... قلپ!
اينجا همه دشمن هستند. اصلاً در گاليسيا از زمين دشمن مي‌رويد. هر جا مي‌روي، مي‌بيني يك نفر از همين د‌شمن‌ها سر راهت سبز شده. البته هيچكدامشان نمي‌گويند كه با تو دشمن هستند. يك آدم‌هاي موزماري هستند اين دهاتي‌هاي «گاليسيا» كه لنگه آنها ... قلپ ...
در هيچ جاي ديگر دنيا پيدا نمي‌شود. جلويت دولا و راست مي‌شوند و مي‌گويند: «دُن خوزه خوش آمديد! دن‌خوزه صفا آورديد! دن‌خوزه باز هم به مزرعه ما بياييد. دن‌خوزه يك‌چهارم درآمد فروش محصول ما كه قابل شما را ندارد. اصلاً كل تاكستان ما پيشكش!»
مدام از اين حرف‌ها مي‌زنند و با لبخند و تعارف و چاپلوسي با شما برخورد مي‌كنند اما به محض آنكه رويتان را برمي‌گردانيد، مي‌خواهند خنجر در بياورند و وسط دو كتفتان فرو كنند. يك چنين آدم‌هايي هستند اين... قلپ ... اهالي «گاليسيا» و مخصوصاً آنهايي كه در روستاهاي اطراف «اورنس» زندگي مي‌كنند. بدا به حالتان اگر يك اتومبيل شيك و درست و حسابي زير پايتان باشد. چنان خيره‌خيره به «بنتلي بروكلند» مدل 2008 شما نگاه مي‌كنند انگار گناه كرده‌ايد ماشين با كلاس سوار شده‌ايد. يك نفر نيست به آنها بگويد خب آدم‌هاي حسابي، شما هم به جاي آنكه اسب و قاطر و ماشين‌ دودي‌هاي قراضه سوار شويد، برويد يكي از همين «بروكلند»ها براي خودتان بخريد. مگر اينطور نيست؟ قلپ‌قلپ!
مگر دروغ مي‌گويم؟ از شما مي‌پرسم. مگر ماشين خوب سوارشدن گناه است؟ خب، من يك عمر شرافتمندانه زندگي كرده‌ام، به مردم خدمت كرده‌ام، زحمت كشيده‌ام، حالا دلم به همين اتومبيل زيرپايم خوش است. آخر من كه در دار دنيا چيزي ندارم جز همين يك «بنتلي» و چند تا اتومبيل معمولي و يك عمارت اربابي و چند خانه كوچك روستايي و دو تا اصطبل بزرگ و چند صد راس اسب و چند هزار هكتار زمين و پنج تا كارخانه در «پونته‌وردا» و «آكرونا» و يازده كارگاه در اطراف «سانتياگو دكومپوستلا» و يك مشت اوراق بهادار دولت خودمختار «گاليسيا» و يك مقدار پول در بانك‌هاي اسپانيا و بانك‌هاي چند كشور خارجي و خلاصه ... قلپ!
آدم‌هاي بي‌چشم و روي نمك‌نشناس! حيف از آن همه مهر و محبتي كه ... قلپ‌قلپ ... نثار اين بي‌معرفت‌ها كردم. يك نفر نيست بپرسد مگر «دن‌خوزه» چه هيزم تري به شما فروخته بود كه سرش را زير آب كرديد و ... قلپ ... سزاي محبت‌هايش را اينطور داديد؟
چه آدم‌هاي ناجنسي در اين دنيا پيدا مي‌شوند! چه دشمن‌هاي بيرحمي! سردسته همه اين دشمن‌ها همان «مادالينا»ي قابله است. البته آن پيرزن وحشتناك موقعي كه داشتم غرق مي‌شدم كنار دريا نبود اما حاضرم سر هر چه دارم و ندارم ... يعني هر چه داشتم، شرط ببندم كه كار كار اوست. اين عجوزه تنها كسي بود كه سر راهم مي‌ايستاد و روي ترشش را نشان مي‌داد و مي‌گفت: «دن‌خوزه، كاشكي گذاشته بودم مرده به دنيا بيايي! دن‌خوزه خدا لعنتت كند!» به من چه! مگر من گفته بودم كه او مرا به دنيا بياورد؟ آن زمان‌ها، پنجاه واندي سال پيش كه من به دنيا آمدم، پدر و مادرم از مزرعه‌دارهاي بدبخت و بي‌پولي بودند كه در يك تكه زمين خشك حوالي «اورنس» به هر فلاكتي بود ناني درمي‌آوردند و مي‌خوردند. خب ديگر، دوره حكومت «ژنرال فرانكو» بود و در اين گوشه اسپانيا، آنهايي كه مهاجرت نمي‌كردند و نمي‌رفتند... قلپ‌قلپ ... مجبور بودند براي وضع حمل از قابله‌هايي مثل همين «مادالينا»ي عجوزه كمك بگيرند. اما بدتر از آن پيرزن، «كارلوس» نامرد است كه يك عمر مثل راننده خانه‌زاد در خدمت من بوده و بدتر از همه، آن «آلفونس» بي‌سروپا كه من او را از كارگري مزرعه اين و آن نجات دادم و سمت رياست تفنگچي‌هاي خودم را به او بخشيدم و حالا اينطور از پشت به من خنجر زده است.
اي كاش واقعاً خنجر مي‌زد ... قلپ ... اين حيف نان هم با بقيه دست به يكي كرد و من را با ماشين خوشگلم زير آب فرستاد ....
امروز صبح همين‌طور كه توي بهار خواب روي صندلي راحتي خودم لم داده بودم، سروكله «خورخه» باغبان پيدا شد. بي‌مقدمه گفت: «هواي خيلي خوبي است، دن‌خوزه». جواب دادم: «اوهوم.» اما «خورخه» نرفت. همان‌طور ايستاد و برو بر نگاهم كرد. بعد گفت: «راستي، دن‌خوزه، يك خبر خوبي دارم كه اگر بشنويد حتماً خوشحال مي‌شويد.» گفتم: « پس زودتر بگو.» گفت: «پسرخاله‌ام يك مجتمع بزرگ پرورش ماهي در «ويگو» دارد. به شما نگفته بودم؟» گفتم: «خب، به من چه!» گفت: «آخر، تصميم گرفته مجتمع خودش را به يك‌سوم قيمت بفروشد. يك فرصت طلايي است، دن‌خوزه!»
خيلي مشكوك به نظر مي‌رسيد. پرسيدم: «اگر مجتمع پرورش ماهي پسرخاله‌ات لقمه دندان‌گيري است، چرا مي‌خواهد بفروشد؟» جواب داد: «خب معلوم است. پسرخاله من هم مثل بقيه از زندگي در اينجا خسته شده و مي‌خواهد به «پوئرتوريكو» مهاجرت كند. به هر حال اگر خريدارش هستيد بايد همين امروز اقدام كنيد چون بعيد نيست تا غروب ملكش را معامله كرده باشد.»
قلپ‌قلپ ... كاشكي بيشتر شك كرده بودم. ولي به جاي فكركردن بيشتر از روي صندلي راحت بلند شدم، ركاب‌هاي زيرپيراهني‌ام را بالا كشيدم و گفتم: «به كارلوس بگو «بنتلي» را آتش كند راه بيفتيم. تو هم با «آلفونس» بيا.  حرفي هم از پاداش نزدم چون به شدت اعتقاد دارم نبايد رعيت‌ها را پررو كرد. داشتم دنبال پيراهني مي‌گشتم كه كمتر بوي عرق بدهد كه «دنارزا»، همسر رسمي‌ام، از در وارد شد ... قلپ ... گفت: «جايي مي‌خواهي بروي؟» گفتم: «به زن جماعت مربوط نيست.» گفت: «چطور مگر؟ حالا خوب است من هم بگويم ارث عمه من به مرد جماعت مربوط نيست؟» گفتم: «پناه بر خدا از دست شما زن‌ها. من مي‌خواهم بروم به «ويگو» يك معامله را جوش بدهم. يك كار كاملاً مردانه. حالا برو به اتاقت و به بچه‌ها برس.» خانم اصرار كرد كه او هم مي‌خواهد به «ويگو» بيايد، چون بايد بعضي چيزها از شهر و از بازار ماهي‌فروش‌ها بخرد. بالاخره تسليم شدم و قبول كردم او هم با من بيايد. در واقع بهتر ديدم اين بار بيايد و از نزديك ببيند كه فقط براي معامله به آنجا مي‌روم تا شايد سوء‌ظن‌هاي هميشگي‌اش برطرف شود... قلپ!
من و «دُنارزا» روي صندلي عقب «بنتلي بروكلندز» نشستيم و «خورخه» و «آلفونس» هم با «سيتروئن» مشكي مدل 65 مخصوص تفنگچي‌ها پشت‌سر اتومبيل ما راه افتادند.
«كارلوس» نمك به حرام مسير جاده N-120 را در پيش گرفت و از كنار رودخانه «ريومينا» به سمت غرب حركت كرد. هر چه از زمين‌هاي كشاورزي ... قلپ ... فاصله مي‌گرفتيم و به جنگل‌ها و دشت‌هاي سبز اطراف اقيانوس نزديك‌تر مي‌شديم، «كارلوس» هم خوشحال‌تر به نظر مي‌رسيد. روي فرمان ضرب گرفته بود و زير لبي آوازي مي‌خواند و لحظه‌هايي كه داخل آينه به من نگاه مي‌انداخت، مي‌توانستم برق خوشحالي را در چشمانش ببينم. بالاخره وقتي به شاهراه A-52 رسيديم، نتوانست جلوي خودش را بگيرد و زد زير آواز. آواز «سبكبال‌بودن چه خوش است» را بلندبلند مي‌خواند و اصلاً ملاحظه نمي‌كرد كه من چقدر از اين جور سروصداها بدم مي‌آيد و حتي روشن‌كردن سيستم صوتي خودرو را اكيداً ممنوع كرده‌ام.
گفتم: «آهاي كارلوس چه خبر است؟! سرم را بردي!» گفت: «چشم ارباب، چشم!» آوازش را قطع كرد اما زمزمه زيرلبي‌اش را ادامه داد و پايش را چنان محكم روي پدال گاز فشار داد كه من و «دنارزا» هر دو در صندلي‌هايمان فرو رفتيم. برگشتم از شيشه عقب نگاه كردم ببينم آن «سيتروئن» لكنته مي‌تواند به ماشين چاق و چله ولي تيز و بز «بنتلي» ما كه اينقدر راحت و سريع شتاب مي‌گيرد، برسد يا نه ... قلپ‌قلپ وقتي ديدم «سيتروئن» هنوز پشت‌سر ما مي‌آيد خيالم راحت شد كه محافظم هنوز پشت‌سرم هست و از شر دشمنانم در امانم ... نمي‌دانستم كه آن مار زهر‌آگيني كه در آستين پرورده‌ام، «آلفونس» تفنگچي خطرناك‌تر از هر دشمن ديگري است ... قلپ!
نگاهم افتاد به «دنارزا» كه معلوم بود كبكش دارد خروس مي‌خواند. زود رويش را برگرداند كه من قيافه‌اش را نبينم. ولي يك لحظه شادي عجيبي را در چشم‌هايش تشخيص دادم كه در تمام بيست‌وچند سال گذشته نديده بودم. پيش خودم گفتم حتماً از اينكه مي‌خواهد در شهر خريد كند خوشحال است يا شايد بوي دريا به دماغش خورده و سر كيفش آورده ...
كاشكي همان موقع فهميده بودم كه آن عقرب ماده هم در ميان توطئه‌گرهاست، حيف كه ... قلپ ... زماني به اين موضوع پي بردم كه دير شده بود....
تازه از پونته‌وردا گذشته بوديم، خورشيد داشت به دريا نزديك مي‌شد، طوري كه از شيشه پشت‌سر «دنارزا» مي‌توانستم ببينمش. ناگهان «كارلوس» به راست پيچيد و به طرف دريا رفت. پرسيدم: «چرا پيچيدي؟ مگر نمي‌خواهيم به ويگو برويم؟» گفت: «البته كه مي‌رويم ارباب. فقط «آلفونس» دارد علامت مي‌دهد كه از آن طرف برويم. حتماً راه بهتري بلد است.» برگشتم و ديدم سيتروئن «آلفونس» هنوز پشت‌سرماست. حدود يك كيلومتر ديگر به طرف دريا رفتيم ... قلپ‌قلپ ... آلفونس از جاده خارج شد. گفتم: «كجا مي‌روي؟»
گفت: «همين‌جاست ارباب. الان مي‌رسيم.» تا آمدم بگويم «همين‌جا» كجاست، اتومبيل ما از كوره راهي رد شد و پشت تخته‌سنگي، روي لبه يك صخره ايستاد.
سيتروئن هم آمد و سپر به سپر ما نگه داشت. آلفونس گفت: «پياده شو ارباب. مي‌خواهيم كمي هوا بخوريم.» تا آمدم تكان بخورم ديدم «كارلوس» در را باز كرده و لوله تفنگش را جلوي دماغم گرفته است. گفت: «بيا پايين، دن‌خوزه!»
ديدم چند نفر ديگر هم در كنار او هستند. قيافه «خاوير» را در ميانشان توانستم تشخيص بدهم. گفت: «خوزه! پسرهايم يادت هست؟» خوب يادم بود زماني كه تفنگچي‌هاي خودم هر دو پسرش را سر به نيست كرده بودند. چهره‌هاي آشناي ديگري را هم مي‌توانستم تشخيص بدهم اما چند نفرشان را نمي‌شناختم يا نمي‌توانستم به جا بياورم. يكي از آن ناشناس‌ها گفت: «دلم مي‌خواست پدرم هم اينجا بود و مي‌ديد. بيچاره دق كرد وقتي عوامل تو جنگل‌هاي ما را آتش‌ زدند و دهكده را به خاك سياه نشاندند.» وقتي اين را مي‌گفت، يك نفر ديگر مشتش را جلو آورد و با لهجه كاستيلي درباره ماهي‌هايي كه نسل‌شان منقرض شده، چيزهايي گفت كه درست نفهميدم ... قلپ ... بعد چشمم به «دنارزا» افتاد كه بين آن خائن‌ها ايستاده بود. گفتم: « دنارزا، اينها چه مي‌گويند؟» گفت: «حالا حقت را كف دستت مي‌گذارند، مرتيكه خائن.» پرسيدم: «منظورت چيست؟» گفت: «فكر مي‌كني نمي‌دانم همه اين سال‌ها به من خيانت مي‌كردي؟» آمدم جوابي بدهم ولي ديدم «مارگريتا» و «جوانا» هم از ميان آن افراد بيرون آمدند و كنار «دنارزا» ايستادند. يعني آنها هم ... قلپ؟
آنقدر آدم دور و بر من ريخته بود كه نمي‌توانستم از جايم تكان بخورم. «كارلوس» گفت: «ارباب نمي‌خواهي كمي ماشين‌‌سواري كني؟» يقه‌ام را گرفت و پشت فرمان ماشين نشاند. يك لحظه اميدوار شدم. فكر كردم شايد مي‌خواهند بگذارند بروم اما بلافاصله «آلفونس» در ديگر را باز كرد.
هر دو نفر طنابي در دست داشتند و تا آمدم بجنبم دو دستم را به غربيلك فرمان بستند. «آلفونس» گفت: «ارباب، آب‌تني خوبي داشته باشيد» و در اتومبيل را بست.
«كارلوس» هم گفت: «بقيه راه را بايد خودت براني.» وقتي او هم در را بست ... آه ... قلپ ... سعي كردم سرم را به دكمه استارت برسانم اما نمي‌رسيد. شايد ... قلپ‌قلپ .... مي‌توانستم ... روشنش كنم و فرار كنم به جايي كه ... قلپ ... ولي همه آن جمعيت داشتند ... قلپ‌قلپ ... آه.... هل مي‌دادند و ماشين من با همه سنگيني‌اش ... آه... جلوتر مي‌رفت و جلوتر مي‌رفت ... فرياد زدم: « همه شما گير مي‌افتيد. خودم شما را تحويل عدالت مي‌دهم.» ... قلپ‌... ها.... صدايي را شنيدم كه مي‌گفت: «جنازه‌ات را پيدا نمي‌كنند. خيالت راحت باشد. وقتي مُردي هيچكس سراغت را نمي‌گيرد.» و اين آخرين چيزي بود كه ... قلپ‌قلپ ... شنيدم ... چون ... قلپ‌قلپ قلپ‌قلپ!

نوشتن نظر

نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.

سایر مطالب داستان

آرشیو>>

ارسال پیامک

لطفا نظرات، انتقادات و سوالات خودرویی خود را به شماره پیامک ما 3000674000 ارسال نمائید.

فرم ورود

تبلیغات

بنر