امتیاز این گزینه
(4 آرا)
پنجشنبه ، 27 مرداد 1390 ، 15:42

ضرب‌ المثل را جدي نگير

دنياي خودرو- ساسان گلفر: تابستان‌ها منطقه ما آنقدر شلوغ است كه مي‌گويند «فقط وقتي مي‌تواني در يك هتل جا گير بياوري كه يك نفر در آنجا بميرد» و اين جمله ديگر به ضرب‌المثل تبديل شده است. واقعاً ما در تابستان چنين وضعي داريم. البته وقتي مي‌گويم «تابستان»، منظورم از ماه دسامبر تا ماه مارس است، درست همان زماني كه مردم نيمكره شمالي كنار شومينه خانه‌هايشان مي‌نشينند تا قنديل‌هاي يخ نوك بيني‌شان آب شود.

آخر ما جايي زندگي مي‌كنيم كه در عرض جغرافيايي 40درجه جنوبي است؛ در منطقه «پاتاگونيا»، كه مي‌گويند يكي از زيباترين نقاط شيلي است. وقتي اينجا تابستان است، اروپايي‌ها به منطقه ما سرازير مي‌شوند. بعضي از آنها از سرماي زمستان خودشان فراري هستند، ولي با سرماي درون‌شان كاري نمي‌توانند بكنند و آن را هم با خودشان مي‌آورند.
راستش خود من هم در واقع اروپايي هستم. با اينكه تقريباً همه عمر در اين كشور آمريكاي‌جنوبي زندگي كرده‌ام، به يكي از خانواده‌هاي سوئيسي اين منطقه تعلق دارم كه كل جمعيت ساكنانش به پانزده‌هزار نفر نمي‌رسد. سال‌هاست كه در كنار درياچه «ويلاريكا» به رستوران‌داري مشغولم ولي كارم در همين چند سال اخير و به يمن رشد سريع اقتصادي شيلي بعد از به پايان‌رسيدن حاكميت ديكتاتوري نظامي رونق گرفته، چون اين كوهستان زيبا كه بخشي از رشته‌كوه آند در جوار مرز آرژانتين است، با چند درياچه و قله آتشفشان و پارك ملي همين اواخر به يك جاذبه توريستي تبديل شده است.
يك روز طبق معمول داشتم مسير ده‌كيلومتري بين خانه و رستوران را طي مي‌كردم كه به مرد و زن جواني برخوردم كه كوله‌پشتي‌شان را روي دوش انداخته بودند و براي ماشين‌ها دست تكان مي‌دادند. ديدن اين قبيل توريست‌ها در منطقه ما يك امر كاملاً عادي است و در واقع اكثر توريست‌هاي اينجا همين‌جوري هستند چون توريست‌هاي پولدار كه با اتومبيل‌هاي گران‌قيمت شخصي سفر مي‌كنند يا به هتل‌هاي گران‌قيمت مي‌روند معمولاً در طرف ديگر رشته‌كوه آند و در آرژانتين جمع مي‌شوند و توريست‌هايي به «لاگوويلاريكا» يا «لاگو كابورگوا» مي‌آيند كه به شيوه «هيچ هايكر»ها  مجاني سفر مي‌كنند و حاضر نيستند مثلاً يك خودرو در «تموكو» كرايه كنند و روزي 50 دلار يا 27 هزار پزو بابتش بپردازند يا حتي مسير 55 مايلي از «تموكو» تا اينجا را با اتوبوس بپيمايند و چهار دلار پول خرج كنند. اما خوب كه نگاه كردم متوجه شدم آنها از «هيچ هايكر»هاي معمولي نيستند.
اتومبيلي كنار جاده توقف كرده بود كه معلوم بود متعلق به آنهاست، چون كسي را در اتومبيل نمي‌ديدم و دليلي هم نداشت كسي ماشينش را همانجا وسط جاده كوهستاني پارك كند.كنارشان نگه داشتم و پرسيدم چه شده. يكي از آنها، پسر جواني كه بيست‌وچهار- پنج سال بيشتر نداشت، گفت اتومبيل‌شان خراب شده و مي‌خواهند به نزديك‌ترين شهر بروند تا يك تعميركار پيدا كنند. از پسر پرسيدم «ايتاليايي هستي يا سوئيسي؟» جواب داد: «خودم ايتاليايي هستم ولي همسرم از بخش ايتاليايي زبان سوئيس است.» خوشحال شدم از اينكه همولايتي‌هاي خودم را مي‌ديدم چون من هم اصل و نسبم به ايالت «تيچينو» ايتاليايي زبان سوئيس مي‌رسد.
گفتم: « من تعميركار نيستم ولي تا اندازه‌اي از مكانيكي سردر‌مي‌آورم.» پياده شدم و نگاهي به ماشين آنها انداختم. ماشين هاچ‌بك آنها كه نوي‌نو به نظر مي‌رسيد و ظاهراً مدل 2008 بود، «شورولت آويو5» بود. البته با وجود علامت صليب مخصوص شورولت در جلو پنجره و نشان روي صندوق عقب، ظاهرش به خودروهاي آسيايي بيشتر شباهت داشت و تا جايي كه من مي‌دانستم در واقع يك خودرو «دوو» كره‌اي بود كه بر مبناي «دوو كالوس» ساخته شده بود.
پسر داشت توضيح مي‌داد اتومبيلش خاموش شده و ديگر روشن نشده كه من ناگهان متوجه شدم همسر او- كه تا آن زمان يك كلمه هم حرف نزده بود- بي‌سروصدا دارد اشك مي‌ريزد.
بهتر ديدم كه در مسائل خصوصي آنها دخالت نكنم و به كار خودم مشغول باشم. نگاهي به موتور انداختم و سيستم برق و استارت آن را امتحان كردم. به نظر نمي‌آمد مشكلي داشته باشد. نبايد هم مشكلي مي‌داشت. خودروهاي آسيايي معمولاً قابليت اطمينان بالايي دارند و سرنشين خودشان را لنگ نمي‌گذارند. مخصوصاً آن ماشين با اينكه ارزان‌قيمت‌ترين اتومبيل در ايالات‌متحده به حساب مي‌آمد و در موتورش تقريباً هيچ قطعه الكترونيك يا كامپيوتري نداشت، تا جايي كه من شنيده بودم از دارندگان خودرو نمره‌هاي بالايي كسب كرده بود و خودرو خوبي به حساب مي‌آمد كه نوع سدان آن موسوم به «آويو» و همين‌طور هاچ‌بك آن كه به «آويو 5» موسوم بود از هند و چين و روسيه و خاورميانه و استراليا تا آمريكاي شمالي و جنوبي و اروپا طرفدار داشت.
نتوانستم ايرادش را پيدا كنم و با اينكه ربطي نداشت، نگاهي به گيربكس و سيستم فرمانش هم انداختم. سالم سالم بود.
ناگهان با صداي هق‌هق گريه آن خانم به خودم آمدم و متوجه شدم بيست‌دقيقه‌اي مي‌شود كه بيهوده با آن اتومبيل سروكله‌ مي‌زنم. گفتم: «اگر هوا گرم است مي‌توانيد داخل خودرو من بنشينيد كه كولر دارد.» اشك‌هايش را پاك كرد و بالاخره به حرف آمد. «نه متشكرم، همين‌ جا خوب است.» بغض در صدايش موج مي‌زد. رفت و كمي دورتر روي تخته‌سنگي نشست و نگاهش را به قله برف گرفته كوه‌آتشفشان دوخت. از آن پسر- كه فهميدم اسمش «والري» است- پرسيدم چرا همسرش آنقدر ناراحت است. گفت: «چيزي نيست. يك اختلاف جزئي پيش آمده.»
بيشتر نپرسيدم و به كارم ادامه دادم. ديگر حوصله‌ام داشت سرمي‌رفت. تك‌‌تك اجزاي‌ موتور را به دقت ديده بودم و به هيچ مشكلي برنخورده بودم. اصلاً سردرنمي‌آوردم كه چرا آن ماشين نبايد كار بكند. داشتم پيش خودم فكر مي‌كردم يكي از مزاياي آن ماشين چهار سيلندر كه در مناطق مختلف، مدل‌هاي مختلفي از حجم موتور 1200 سي‌سي تا 1600 سي‌سي آن موجود است، مصرف كم آن است كه ... ناگهان يادم آمد اصلاً به اين مسئله توجه نكرده‌ام. به «والري» گفتم: «ماشين بنزين دارد؟» گفت: « چه عرض كنم؟» در خودرو را باز كرديم و به عقربه گيج بنزين نگاه كرديم كه پايين‌ پايين ايستاده بود. البته به آن نمي‌شد اطمينان كرد. در باك را باز كردم و نگاهي انداختم. دريغ از يك قطره بنزين كه حتي بويي از آن به مشام نمي‌رسيد. من و «والري» مثل قهرمان‌هاي يك مجموعه‌ انيميشن تلويزيوني كه اسم‌شان «پت‌ومت» بود نگاهي به هم انداختيم و هر دو نفر كله‌هايمان را خارانديم. و يك كلمه هم حرف نزديم. به سراغ صندوق عقب خودرو من رفتيم تا يك دبه بنزين و شيلنگ برداريم.
وقتي داشتم دنبال شيلنگ مي‌گشتم، بار ديگر صداي هق‌هق گريه زن جوان به گوشم رسيد كه كوله‌‌پشتي بزرگش را روي زمين گذاشته و دو دست و صورتش را تقريباً در آن فرو برده بود. گفتم: «والري! نكند حالش بد باشد. بگو ببينم چه شده؟» گفت: «مسئله مهمي نيست.» گفتم: «ببين! من حداقل دو برابر تو سن دارم و احتمالاً وقتي تو به دنيا آمده‌اي من متاهل بوده‌ام. خانم‌ها تا وقتي خيلي ناراحت نباشند اينطوري گريه نمي‌كنند.» ديدم باز دارد از جواب‌دادن طفره مي‌رود. به شوخي گفتم: « اگر نگويي به تو بنزين نمي‌دهم.» بعد به پيشينه ايتاليايي هردويمان اشاره كردم. «راستش را بگو. مثل يك رمي به رمي ديگر.»ته‌وتوي مسئله را درآوردم و فهميدم اوضاع خيلي خطرناك است. همسر «والري» دو ماهه باردار بود و دلش مي‌خواست بچه داشته باشد اما «والري» اصلاً دوست نداشت بچه‌دار شود و با اينكه نمي‌گفت اما من مطمئن بودم از بچه‌داشتن مي‌ترسد. «والري» دوپايش را در يك كفش كرده بود كه بچه بايد سقط شود و اصلاً او اين سفر را براي اين ترتيب داده بود كه همسرش را به چنين اقدامي تشويق كند. ديدم فايده ندارد اگر از عقايد كاتوليكي خودم استفاده كنم بنابراين از دري ديگر وارد شدم تا والري را سرعقل بياورم. گفتم: «پسرجان! مگر تو دلت نمي‌خواهد بعد از تو يك نفر باشد كه زندگي تو را روي زمين ادامه دهد؟» مثل بچه‌هاي تخس نگاهم كرد و گفت: «نه!» گفتم: «باور كن حيف است پسر خوبي مثل تو بي‌وارث باشد. نگاه كن چطور زندگي را براي همسرت جهنم كرده‌اي. آخر ارزشش را دارد؟» شروع كرد به بهانه‌آوردن و آسمان ريسمان بافتن. از اينكه جمعيت زمين زياد شده و در آفريقا مردم سومالي واتيوپي از گرسنگي مي‌ميرند تا گرم‌شدن آب و هواي زمين و آب‌شدن يخ‌هاي قطبي و بحران‌آب در سال‌هاي 2050، همه را به هم بافت تا خودش را توجيه كند. بالاخره گفت: «خود شما شيليايي‌ها هم اين ضرب‌المثل را داريد كه تا وقتي كسي نمرده نمي‌تواني جاگير بياوري!» گفتم: «پسرجان. آن ضرب‌المثل است. ضرب‌المثل‌‌ها را جدي نگير! دلت مي‌خواهد ببيني هميشه جايي وجود دارد، حتي اگر كسي نمرده باشد؟» باك بنزينش را پر كردم و گفتم « بيا با هم برويم تا در هر كدام از هتل‌هاي اينجا كه بخواهي برايتان جا پيدا كنم.»من از جلو راه افتادم و «شورولت آويو 5» آنها هم پشت‌سرم آمد. در راه، همه‌اش خداخدا مي‌كردم كه هتل‌ها در اين فصل شلوغ‌ كه در «پاتاگونيا» جاي سوزن‌انداختن پيدا نمي‌شود، يك اتاق دوتخته داشته باشند. به كنار درياچه كه رسيديم، به سمت «گراند هتل» پيچيديم كه با صاحب آلماني‌اش دوست چندين و چند ساله بودم. اميدوار بودم اگر هر 145 اتاق هتلش رزرو شده باشد باز هم رويم را زمين نيندازد و خوشبختانه مسوول‌ پذيرش هم در كمال تعجب گفت: « بله قربان، يك اتاق دوتخته مي‌خواهيد يا دو اتاق؟» به «والري» گفتم: «بفرما! ديدي! ضرب‌المثل‌ها هم چرت‌و‌پرت زياد مي‌گويند!» همسرش، گويا فهميده بود كه من چه قصدي دارم، ساكت شده بود و ديگر اشك نمي‌ريخت. پرسيد: «قيمتش چقدر است؟» گفتم: «يك خرده‌ گران است. شبي 200 يورو با صبحانه. البته اگر در فصل كم مسافر مي‌آمديد 100 يورو بيشتر نمي‌شد.» ترديد را كه در چهره «والري» ديدم، گفتم: «برويم هتل‌هاي ديگر را هم ببينيم. شايد از آنها بيشتر خوش‌تان بيايد.» شير شده بودم. پيش خودم فكر كردم خدا با من است، اگر اينجا توانسته‌ام اتاق پيدا بكنم، حتماً در هتل‌هاي ديگر هم پيدا مي‌كنم و واقعاً پيدا كردم. به چهار هتل ديگر سر زدم. حتي هتل «آنتوما» و «پوئرتو هاوس» هم اتاق داشتند! با اين حال تصميم گرفتم ضربه آخر را بزنم. گفتم اين هتل‌ها خيلي گران هستند و مثل شرقي‌ها از آنها خواستم به خانه ما بيايند و ميهمان خانواده ما باشند... حالا يك سال‌ونيم از آن زمان مي‌گذرد. چند روز ديگر «والري» و همسرش اولين سالگرد تولد دخترشان را جشن مي‌گيرند و ما را هم دعوت كرده‌اند. فرصت خوبي است كه خانواده پنج‌نفري ما هم به اين بهانه از زمستان سرد جنوبي شيلي فرار كند و به اروپا برود كه الان هم هوايش گرم‌تر است و هم دل‌هاي مردمش. بعيد مي‌دانم در اين سفر اروپا علاقه‌اي به كرايه‌كردن اتومبيل داشته باشم، مخصوصاً كه بنزين گران شده، آب و هواي كره زمين گرم‌تر شده، فقر در آفريقا بيشتر شده، محيط‌زيست آلوده‌تر شده و از پارسال لااقل يك نفر به جمعيت زمين اضافه شده است! با اين حال اگر خواستم ماشين كرايه كنم، حتماً «شورولت آويو5» مي‌گيرم و باكش را هم زياد پر نمي‌كنم، چون گاهي وقت‌ها بي‌بنزيني معجزه مي‌كند!

نوشتن نظر

نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.

سایر مطالب داستان

آرشیو>>

ارسال پیامک

لطفا نظرات، انتقادات و سوالات خودرویی خود را به شماره پیامک ما 3000674000 ارسال نمائید.

فرم ورود

تبلیغات

بنر