شهر آبا و اجدادي ما، «كلن»، كه ميگويند قديميترين شهر آلمان است و حالا با يك ميليوننفر جمعيت، چهارمين شهر بزرگ كشور ماست، به سه چيز خيلي مينازد. اول از همه سابقه تاريخي و ساختمانهاي قرون وسطايي مثل كليساي «كلن» و ديوار شهر و دروازه و برج نگهباني عهد عتيق، دوم دانشگاه «كلن» كه يكي از قديميترين دانشگاههاي اروپاست و مخصوصاً دانشكده اقتصادش خيلي معروف است و بالاخره، «ادوكلن»هاي معروف اين شهر. البته اين روزها مردم شهر بيشتر از همه افتخاراتشان به «فورد» مينازند. منظورم ماشين «فورد» خودم نيست، شركت «فورد موتورز» را ميگويم كه با تشكيلات اداري و فني و توليدي عظيمش يكي از بزرگترين مراكز اقتصادي اروپا را در اين شهر به وجود آورده و زندگي بسياري از مردم شهر را به خودش وابسته كرده است. زندگي من هم با همه افتخارات اين شهر به نوعي مربوط است. من فارغالتحصيل دانشكده اقتصاد دانشگاه عتيقه همين شهر هستم و از زمان فارغالتحصيلي تا بازنشستگي در كارخانه «فورد» كه در سالهاي اخير مركز توليد «فورد فيوژن» و «فوردفييستا» بوده، كار كردهام.
شجرهنامه ثبتشده اجدادم نشان ميدهد كه به يكي از قديميترين خانوادههاي اين شهر تعلق دارم كه حداقل از پانزده نسل پيش ساكن «كلن» بودهاند، گرچه پدر بزرگ خدا بيامرزم معتقد بود كه ما از دوران رميها و پيش از ميلاد مسيح (ع) ساكن همين شهر بودهايم و از جايمان تكان نخوردهايم. پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگ پدرم در قرن هجدهم يكي از عطرسازان معروف «راينلند» بود و خانواده ما در قرنهاي نوزده و بيست چيزي از خانواده «فارينا»- كه حالا مالك بيش از 4700 برند مختلف «ادوكلن» است- كم نداشت. حتماً ميدانيد كه نام «ادوكلن» اصلاً از شهر ما گرفته شده است و خانوادههاي توليدكننده عطر در اين شهر قرنهاست كه هر كدام فرمول اختصاصي خودشان را حفظ كردهاند و سينه به سينه از پدر به پسر منتقل كردهاند. متاسفانه مرگ ناگهاني پدر پدرم در جريان بمباران شهرمان باعث شد فرمول جادويي خانواده ما گم شود و كارگاه عطرسازي ما از پنجاهوپنج سال پيش به يك انباري متروكه تبديل شود. پدرم از حرفه عطر و ادوكلن دست كشيد من در بخش حسابداري كارخانه «فورد» به كار مشغول شدم و كسب و كار پررونق خانوادگي ما به دست فراموشي سپرده شد تا پريروز كه اتفاق عجيبي افتاد.
رويپل «دويتزر» بودم و با «فورد تاروس» تروتازه و مدل 2008 خودم كه همين چند روز پيش با تخفيف ويژه كاركنان و البته با پرداختن بيستهزار يورو خريده بودم به سمت كرانه غربي رودخانه «راين» ميرفتم. در سمت راست من چراغهاي قشنگ قوسهاي عظيم فلزي پل راهآهن «هوهنزولرن» در هواي مهآلود نيمهشب سوسو ميزد و روبهرويش چراغ دوبرج كليساي مشهور قديمي «كلن» شب را و مه را ميشكافت و آسمان را روشن ميكرد.
وسايل پسرم را كه خانهاي در محله قديمي اجاره كرده بود تا مستقل از من و مادرش زندگي كند و مثل من در همان دانشگاه، اقتصاد بخواند در صندوق عقب گذاشته بودم و با آنكه صندوق عقب «فورد تاروس» من خيلي جادار بود، ناچار شده بودم مقداري از بار را روي صندلي عقب بگذارم. خرتوپرتهاي پسرم در خانه آنقدر زياد بود كه جعبه و كارتون كم آورده بودم و از قوطيهاي چوبي بسيار قديمي و كمابيش پوسيده كارگاه عطرسازي هم استفاده كرده بودم.
از رودخانه كه عبور كردم، مسير «شيلدرگاسه» را در پيش گرفتم تا به «تونل اشتراسه» برسم و به سمت كليسا بپيچم. مه غليظي خيابان را گرفته بود. به نظر ميرسيد در حوالي «هوهه اشتراسه» هستم چون درخشش برجهاي كليسا را در سمت راست خودم ميتوانستم تشخيص بدهم. از لرزش فرمان اتومبيل و صداي تقوتق لاستيكها تعجب ميكردم . سابقه نداشت كه چنين اتومبيل نرم و بيدردسري چنين تكانهايي داشته باشد. نميدانستم چه چيزي روي جاده ريخته شده يا چه عامل ديگري موجب اين لرزشهاي عجيب شده است. هر چه هم از نور بالا و پايين استفاده ميكردم، هيچ نميديدم. در آن مهاي كه چشم، چشم را نميديد اثري از تابلوي راهنمايي به چشم نميخورد و هيچ چيز در خيابان قابل تشخيص نبود و من مجبور بودم با سرعت كم و اتومبيلي لرزان و رقصان، كورمال كورمال جلو بروم.
يك لحظه از ميان مه، پيكري را ديدم كه كمي جلوتر از مقابل ماشين من رد ميشد. مثل يك گاري علوفه به نظر ميرسد كه اسبي آن را ميكشد و مردي شلاق در دست آن را ميراند. پيكر از مقابل نور بالاي اتومبيل من گذشت و در تاريكي مه ناپديد شد. كمي بيشتر با همان حال جلو رفتم و اين بار به دو پيكر گاريمانند ديگر برخورد كردم كه به نظر ميرسيد چند متر جلوتر از من و همجهت با من درحركتند. كمي از شدت مه كاسته شده بود و ميتوانستم ببينم كه واقعاً دوگاري اسبي جلوي من در حركتند. بوق اتومبيل را به صدا درآوردم و رانندههاي گاري سرشان را برگرداندند. اسب يكي از گاريها انگار با شنيدن صداي بوق و ديدن نور چراغهاي من رم كرد و به سرعت از حوزه ديد من دور شد اما اسب گاري ديگر آنقدرها زبر و زرنگ نبود. يك لحظه به سمت من برگشت و بعد دوپاي جلويش را بالا برد و شيهه كشيد و چنان گاري را به چپ و راست تكان داد كه گاري جلوي ماشين من واژگون شد و تمام محتوياتش كه مثل جعبههايي پر از بطريهاي عطر قديمي به نظر ميرسيد بر زمين ريخت.
از اتومبيل پياده شدم و روي سنگفرش پر از پستي و بلندي خيابان به سمت گاريچي رفتم كه به جاي رسيدگي به گاري واژگون شدهاش، يك طرف ايستاده بود و به چراغ جلوي ماشين من خيره شده بود. وقتي به نزديك او رسيدم، به جاي آنكه چيزي بگويد به عقب رفت و از شانه خاكي جاده سنگفرش شده به سمت پايين دويد و در سياهي شب مه گرفته پايين تپه از چشم من پنهان شد. دور تا دورم غير از چند درخت و شبح دو- سه خانه كوتاه با سقف شيروانيدار چيزي نميديدم. صداي شيهه اسبهايي را شنيدم كه به سويم ميآمدند. «اي غريبه كيستي؟ فرانسوي هستي يا پروسي؟» لهجه عجيبي داشت كه تا آن موقع در اين شهر نشنيده بودم. گفتم: «آلماني هستم.» با اسبهايشان در اطراف ماشين من گشتند و آن را به دقت ورانداز كردند. هر سه سوار تفنگي بر دوش داشتند. يكي از آنها كه كلاه بره بر سر گذاشته بود، گفت: «با ما بيا. بايد به نزد «بارون» برويم.» گفتم: «ماشين را كجا پارك كنم؟»
گفت: « چه گفتي؟» به ماشين «فورد»م اشاره كردم. گفت: « اسب آهني را هم با خودت بياور.» سوار شدم و به دنبال سواركارها به راه افتادم. خيلي آهسته حركت ميكردند و دندهاتوماتيك من بين يك و دو در نوسان بود. مسخره به نظر ميرسيد كه اين اتومبيل با 260 اسببخار قدرت، پشتسر آن اسبها كه سلانهسلانه پيش ميرفتند، معطل شود اما مجبور شدم حدود يك مايل را با همين وضع طي كنم تا بالاخره به قلعهاي رسيدم كه كنار رودخانه بود. مكان آشنايي به نظر ميرسيد، يك پل قديمي كه شبيه به «سورينسبروك» بود از كنار قلعه ميگذشت اما از موزه شكلات خبري نبود.
سوارها از اسب پياده شدند و من هم پشتسر آنها از ماشين بيرون آمدم و به داخل قلعه رفتم. در سالن سنگي مجلل و وسيعي كه دور تا دور ديوارهاي آن سر حيوانات مختلف، از خرس و پلنگ تا كفتار و گراز آويخته بودند، ميز چوبي بسيار درازي قرار داشت كه در يك سر آن، زير پرچمي با نشان تاج سه پادشاه مجوس و يازده شعله «سنت اورسولا»، مردي ميانسال روي يك صندلي بلند نشسته بود و صندليهاي دو طرف ميز را افراد بسياري اشغال كرده بودند كه چهره بعضي از آنها آشنا به نظر ميرسيد، يكي از آنها مردي با ردايي ارغواني بود كه چهرهاش را در تصاوير كتابهاي درسي تاريخ ديده بودم. شبيه به «كاردينال پل ملشرز» به نظر ميرسيد، كسي كه دربارهاش خوانده بودم در دهه 1870 به زندان افتاده و بعد به هلند گريخته بود و در آنجا مانند يك جنايتكار تحت تعقيب قرار گرفته بود. مرد ديگري كه درست روبهروي او نشسته بود، با تصاويري كه در ميان تابلوهاي نقاشي به جا مانده از اجدادم ديده بودم، مو نميزد. پدربزرگ پدر پدرم بود.
مرد ميانسال كه سر ميز نشسته بود و احتمالاً همان بارون بود، گفت: «شنيدهام بعضي از اهالي شهر را ترساندهاي.» گفتم: « من كاري نكردهام. داشتم ميرفتم خانه پسرم كه ...» گفت: «از كجا آمدهاي؟» جواب دادم: «من اهل همين شهر هستم. من هم كلني هستم. درست مثل شما.» همهمهاي از مردان پشت ميز برخاست. يكي گفت: «دروغ ميگويد. اين مرد جاسوس است.» مرد ديگري از انتهاي ميز گفت: «جامههايش شبيه به فرانسويان است.» ديگر مطمئن بودم كه پا به زمان ديگري گذاشتهام و با آدمهايي از يك ونيم قرن پيش سروكار دارم. در همهمه مردان اعيان و اشرافي پشت ميز، بيش از همه كلمات «جاسوس» و «اعدام» را ميشنيدم. به نظرم رسيد تنها راه چارهام اين است كه از جد خودم كمك بگيرم. گفتم: «آقاي مونچاوزن! من «ديتر» هستم، نوه نوه شما!» لحظهاي ناباورانه به من خيره شد و بعد زير خنده زد. چنان خندهاي كه صدايش تمام سالن را پر كرد. « من نوهاي ندارم! پسر من هنوز دهانش بوي شير ميدهد.» جماعت پشت ميزنشين هم خنده او را همراهي كردند. گفتم: « پدر بزرگ، من شوخي نميكنم. من همان «ديتر» هستم كه در همه عمر هيچكس نشدهام چون فرمول خانوادگي را گم كردهام.»
اخمهاي «مونچاوزن» بزرگ درهم فرو رفت. ادامه دادم: «پدر بزرگ! خواهش ميكنم فرمول را يك جايي يادداشت كنيد. يا لااقل به نوه خودتان توصيه كنيد موقع بمباران انگليسيها به پناهگاه برود. چند نفر با هم گفتند: «انگليسيها؟» يكي از سر ميز فرياد زد: «نگفتم جاسوس است؟!» گفتم: «باور كنيد پدربزرگ. نوه شما در بمباران انگليسيها كشته ميشود.» «بارون» گفت: «اين حرفها ديگر چيست؟ انگليسيها بهترين همپيمانان ما هستند.» گفتم: « اشتباه ميكنيد. زمانه عوض ميشود و شما با همپيمانهاي سابق خودتان ميجنگيد.» بعد به كاردينال گفتم: «كاردينال ملشرز! شما بيشتر از همه مواظب باشيد. شما را به زندان مياندازند.» همهمه شدت گرفت و كلمات هراسآور بيشتري در فضاي سالن طنين انداخت. به نظرم رسيد كه پدربزرگ و كاردينال هم به جمع افرادي پيوستهاند كه اعدام براي من تقاضا ميكنند. راه نجاتي به نظرم نميرسيد. ناگهان به ياد سوييچ اتومبيل افتادم كه در جيبم سنگيني ميكرد. سريع دست در جيبم كردم و دكمه دزدگير «فورد تاروس» را روي جاسوييچي پيدا كردم و آژيرش را به صدار درآوردم. چنان صداي آژير دزدگيري در تالارهاي قلعه سنگي طنين انداخت كه همه آن اعيان و اشراف به وحشت افتادند. يكي گفت: «شيپور سپاه فرانسويهاست!» و ناگهان هرجومرجي در سالن برپا شد كه در شلوغي آن «كاردينال» و «بارون» آلماني را از جاسوس فرانسوي و سرباز انگليسي نميشد تشخيص داد. در ميان چند نفري كه به سمت در تالار ميدويدند، بيرون رفتم و خودم را به در قلعه رساندم. صداي سربازي را ميشنيدم كه فرياد ميزد: «ايست!» و سرباز ديگري را ميديدم كه باروت در تفنگ سرپرش ميريخت و به سرعت ميلهاي را در لوله تفنگ خود فرو ميكرد. درِ خودرو را باز كردم و خودم را روي صندلي انداختم و استارت زدم. هرگز فكر نميكردم بتوانم چنين ماهرانه تيكآف كنم. با تمام سرعت به سوي دروازه اصلي قلعه شتافتم كه سربازي داشت نردههاي حايل آن را پايين ميآورد تا راه را ببندد و وقتي از دروازه گذشتم، صداي گلولههايي را از پشت سر شنيدم.
روي سنگفرش ناهموار جاده پايم را از گاز برنميداشتم تا مبادا اسبهايي كه پشتسرم ميتاختند به من برسند. كورسوي دوچراغ نزديك به هم را از دوردست ميديدم كه احتمالاً چراغهاي دوبرج كليسا بود. با سرعت به همان طرف رفتم و بيتوجه به ناهمواريها و دستاندازها در خط مستقيم حركت كردم. چراغهاي دوبرج از ميان مه سوسو ميزد و بزرگتر ميشد و من تخت گاز ميرفتم. ناگهان دو چراغ بسيار بزرگ را در چند قدمي ديدم كه شبيه به چراغ جلوي يك تريلي بود و قبل از آنكه بتوانم فرمان را كاملاً به چپ برگردانم، نيمه راست اتومبيل را از سر تا ته به جلوي آن تريلي كوبيدم.
فقط لطف خدا و تجهيزات ايمني «فورد تاروس» باعث شد زنده بمانم، چون يك طرف خودرو كاملاً از بين رفت و من در ميان كيسه هواي ايمني جلو و كنار و سقف زنده ماندم. صبح روز بعد كارشناس من را به عنوان مقصر تصادف معرفي كرد و علت تصادف را سرعت زياد و خوابآلودگي راننده اعلام كرد. هم اتومبيل خودم را از دست داده بودم، هم گواهينامه رانندگيام به خطر افتاده بود و هم وسايل زندگي پسرم در صندوق عقب و روي صندلي عقب خرد و خاكشير شده بود.
خيلي بد به نظر ميرسيد. فكر ميكردم طبق روالي كه از اول زندگي من برقرار بوده و به آن عادت كرده بودم، باز هم بازنده شدهام. اما زماني كه خرده ريزهاي وسايل پسرم را از ميان لاشه «فورد تاروس» بيرون ميكشيدم، چشمم به يكي از قوطيهاي چوبي كارگاه عطرسازي افتاد كه روي صندلي عقب شكسته بود. كف قوطي دو رديف تخته قرار گرفته بود و اين دو رديف چنان ماهرانه به هم چسبانده شده بود كه مثل يك تخته ديده مي شد. در ميان اين دو تخته، نوشتهاي حكاكي شده بود:
« از «گوتفريد مونچاوزن» به نوادهاش كه «ديتر» نام دارد.
وقتي كاردينال ملشرز به زندان رفت، فهميدم كه آنچه گفتهاي راست بوده. بنابراين، فرمول خانوادگي عطرم را در اينجا مينويسم تا كسب و كار خانوادگي به خطر نيفتد. فرمول عطر خانواده ما عبارتست از ...»
طبيعتاً انتظار نداريد كه فرمول را در اينجا اعلام كنم تا شما هم فرمول ما را بفهميد. اگر اين كار را بكنم هم خودم بازندهام و هم پسرم كه به جاي يك كسبو كار پردرآمد مجبور ميشود به دانشكده برود و اقتصاد بخواند و لابد بعداً كارمند بخش حسابداري يك كارخانه خودروسازي شود.
به هر حال، آنچه درباره ملاقات به جد خودم گفتم واقعي بود. ممكن است باور نكنيد. ممكن است آن را به حساب راحتبودن بيش از حد « فورد تاروس» و همواربودن بيش از اندازه خيابانهاي شهر ما بگذاريد كه باعث ميشود راننده پشت فرمان خوابش بگيرد و در خواب با اجدادش ملاقات كند. اما اگر معتقديد كه همه اين ماجراها در خواب براي من اتفاق افتاده و پيغام «گوتفريد مونچاوزن» هم كاملاً تصادفي به دست من افتاده است، وجود جاي گلولههاي چهارپاره را در قسمت چپ بدنه اتومبيل من چطور توجيه ميكنيد؟
پنجشنبه ، 27 مرداد 1390 ، 13:33
قوطيهاي پدران ما
دنياي خودرو- ساسان گلفر: چه ماشيني است اين «فورد تاروس»! راستيراستي اجداد آدم را جلوي چشمش ميآورد. نه اينكه بگويم صندليش ناراحت است يا فرمانگيريش بد است؛ برعكس اينقدر نرم و راحت و بيمشكل است و ضربهگير كمكفنرش خوب كار ميكند و سروصدايش هم آنقدر كم است كه هر چه بگويم كم گفتهام. دقيقاً به همين خاطر است كه اين ماشين اجداد آدم را جلوي چشمش ميآورد. مخصوصاً اگر نيمهشب باشد و هوا نيز مهآلود باشد.
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
