من براي او شعر ميسرودم يا اشعاري از «هومر» و «اوريپيد» براي او نقل ميكردم و او نيز مدام ميگفت: «بهبه! بهبه!»
تا آن دم كه او را ديدم، در اين انديشه بودم كه او نيز همچون من شيفته ادبيات يونان باستان و آثار دراماتيك تراژدينويسان بزرگ است. اما زهي خيال باطل!
روزي به او گفتم كه در كنار كافه «لاتيفيس» ميتواند به ملاقاتم بيايد. گفتم براي آنكه مرا بشناسد، همين نشان بس كه من در اتومبيلي نشستهام كه رنگي سيمگون دارد و سقف آن باز است و آن هم چه اتومبيلي! آري، «آئوديتيتي رودستر» مدل 2008 كه همچون ارابه «آگاممنون» در زير آفتاب زرين «آتن» ميدرخشد. اين را نيز گفتم كه «آئوديتيتي» را ميتواند از چهار حلقه نقرهگون درهم فرو رفته در شبكه ذوزنقهاي شكل بلند جلو پنجره ميان دوچراغ جلو همچون چشمان يوزپلنگ آن و دماغهبلند آن كه با انحنايي زيبا به شيشه شيبدار جلو ميرسد، بشناسد و او نيز آن ارابه زيبا را به آساني شناخت.
آن لحظه كه در كنار اتومبيل من ايستاده بود، من او را نشناختم. دختري بود نسبتاً چاق كه اصلاً شباهتي با تنديس «آفروديت» نداشت. نگاهي به اتومبيل من افكند و گفت: «پس اين ماشين آلماني كه ميگفتي همين بود؟ راست گفتي وا! عجب ماشينيه پسر!» گفتمش: «آري. اين چنين است نيكومنظر توسن راهوار من!» به ستونهاي شكوهمند «پارتنون» اشاره كردم كه بر فراز صخره عظيم «آكروپوليس» در جانب راست ما نمايان بود. گفتم: «اگر تمايل داريد اكنون پياده به آن سوي رويم تا با نياكان بزرگوار خودمان تجديد ديدار كنيم و پس از آن به سوي تئاتر باستاني «ديونيزوس» و جايگاه عظيم نمايشهاي دوران «اشيلوس» و «سوفوكلوس» برويم تا «اوديپ شهريار» و «آنتيگونه» و ساير نمايشنامههاي پرافتخار بزرگان اين مرزوبوم را به ياد آوريم.» ليكن او به جانب چپ اشاره كرد و گفت: « من الان گشنمه. اول ميتونيم بريم خيابون «تسپيدوس» يه چيزي بخوريم. يه رستوراني اونجا ميشناسم، اسمش رستوران «ادن». غذاهاش حرف نداره! بعد ميتونيم بريم باستانيجات ببينيم.» من به ناگزير سخنش را پذيرفتم و موقتاً اولويت را به خوراك جسم دادم تا غذاي روح. به او گفتم: «بنابراين، سوار بر ارابه پيشرفته روزگار نو بدان سوي ميرويم.» او نيز موافقت كرد و بر ديگر صندلي خودرو «آئودي» من نشست و به راه افتاديم. در راه پرسيد: «اينكه از اون دوليتري هاش نيست كه، هست؟» گفتم: «متوجه منظورتان نشدم. چه ميگوييد؟» گفت: «موتورش رو گفتم. چهارسيلندر خطي 2000 سيسي يه؟» گفتمش: «خير. ششسيلندر است و 3200 سيسي گنجايش آن است.» گفت: «بابا كارت درسته. اما عجب موتور محشريه. چه بيسروصدا كار ميكنه!» سرم را به نشانه تاييد سخن او تكان دادم و او ادامه داد: «تا حالا يكي- دو تا از اينها رو آچاركشي كردم.» پرسيدم: «چهكار كردهايد؟» چنين گفت: « كار ما اينه. مكانيكيم. همهجورشرو تعمير ميكنيم، آلماني، آمريكايي، ژاپني ... جنابعالي چكارهايد.» به او پاسخ دادم كه من بيش از هر چيز خود را وارث فرهنگ و تمدن كهن اين سرزمين كهن ميدانم و همواره در انديشه پاسداشت يادمانهاي گرامي نياكان ارجمند يونان پرافتخارم. سري تكان داد و گفت: « صحيح. آهان رسيديم. همين جاست. «راتاتوي» فرانسوي و خوراك پاچه ايتاليايياش معركه است. انگشتهات رو باهاش ميخوري.» به محض آنكه ايستادم، همچون زنان قبيله افسانهاي «آمازون»، در اتومبيل را باز نكرده از فراز آن به پيادهرو پريد و گفت: «بزن بريم. ناهار امروز رو مهمون من.»
در رستوران «ادن»، همچنان در موضعي نشسته بوديم كه «آكروپوليس» چشمنواز پيش چشممان بود اما او بيشتر به خوراك فرانسوي خويش ميانديشيد. با ولع و اشتهاي فراوان، بادمجان را از هويج و گوشت را از سيبزميني جدا ميكرد و بيوقفه از طعم نيك غذاي اين رستوران و چند شكمسراي ديگر در آن حوالي سخن ميگفت. من نيز دائم در اين انديشه بودم كه آن «آمازون» چگونه ميتوانست غناي اشعار والاي «هومر» را كه پيش از اين بارها و بارها به او تقديم داشته بودم درك كند.
بالاخره صرف چندين بشقاب غذا به پايان رسيد و من به او گفتم: « اينك زمان رفتن! گردونه خورشيد از تارك آسمان سرازير شده و به جانب « آگورا» و «تيسيو» روي آورده است. ما نيز بايد كه به همان سو شويم.» گفتا: «آره بابا، الان ميريم. بگذار دسر بخوريم. دسرش رو هنوز نخوردي. يك ژله و كاراملي داره كه نگو.» من نيز باز به ناچار دندان بر جگر خويش نهادم و خيرهخيره به كاراملخوردن آن «آمازون» چشم دوختم تا تمام ذرات باقيمانده در بشقاب خود را به پايان رساند و آنگاه گفت: « خب ديگه، حالا وقت رفتنه. صبر كن من پول غذامو حساب كنم.»
بالاخره زمان آن رسيده بود كه به سوي «پارتنون» بشتابيم. سوار بر خدنگ تيزپاي من شديم و در آن دم كه آفتاب زرين آرامآرام در كرانههاي آسمان ميآرميد، به سوي «ديونيسو آروپاجيتو» روانه شديم. تماشاخانه روباز «ديونيزوس» با آن جايگاه عظيم تماشاگران و پلكان سنگي پيش چشممان بود و آن سوتر، تماشاخانه باز هم بزرگتر «هرودس» اما او به جاي آنكه همچو من به جانب راست نظر دوزد و به نويسندگان و خوانندگان و بازيگران روزگار پرافتخار يونان باستان اداي احترام كند، به سويي ديگر نظر داشت، به موزه جواهرات كه در آن سوي خيابان بود. گفت: «واي خدا، الماس يه قيراطي! «مارتا» ميگفت خودش ديده يه خانم روي كيفش الماس يه قيراطي راستراستي دوخته بود. چه كيف خوشگلي ميشه، پسر!» پرسيدم «مارتا ديگر كيست؟» جوابم داد: «نميشناسيش؟ فكر ميكردم موقعي كه چت ميكرديم بهت معرفياش كردم. مارتا بهترين دوست دنياست. اصلاً خودش يك تكه جواهره. صبر كن تا ببينيش. «مارتا» بهترين مكانيك دنياست. هيچكس نميتونه مثل اون موتور پياده كند.» دانستم كه «مارتا» نيز يكي از اعضاي قبيله «آمازون»هاست. همچنان كه به تابلوي موزه جواهرات «لالونيس» نظر دوخته بود، گفت: «ببينم. تو اصلاً توي ماشينت سيستمميستم نداري؟» ليكن من نميدانستم كه منظور او از «سيستمميستم» چيست و از همان روي توضيح داد: «بابا تو ديگه از پشت كدوم كوهي اومدي؟ منظورم اين بود كه يك سيدي چيزي بگذار بشنويم شاد بشيم!» گفتمش: «آه! منظورتان از سيستم چنين بود؟ آري! اين خودرو سيستمي دارد كارستان. سيستم صوتي Symphony براي پخش نواي راديو، سيدي و MP3 با 9 بلندگوي 140 وات «گالا» و داراي ولوم حساس به سرعت خودرو و همچنين دو «ساب ووفر» كه در پشت صندلي تعبيه شده است.» گفت: «پس يه آهنگي برامون بگذار بشنويم.» من نيز يك سيدي در اتومبيل داشتم كه اجرايي بود از قطعاتي كه در دوران طلايي آتن، قريب به دوهزار سال پيش در معبد دلفي اجرا ميشد. اندكي به آن گوش سپرد و به ناگاه گفت: «اَه اَه. حالمون به هم خورد. اين ديگه چيه؟» دانستم كه اصلاً احترامي براي درگذشتگان قائل نيست. از همين روي تنها سيدي ديگري را كه داشتم، از سرودههاي «دميسروسس»، از داشبورد بيرون آوردم و گذاشتم تا نواي آن در اتومبيل روبازم به ترنم درآيد. «آمازون» گفت: «اين عتيقهها را ديگر از كجا آوردي؟ اين مال چهل- پنجاه سال پيشه. ببينم مگه تو چند سالته؟ نكنه تو هم از اون بابا پيريها هستي؟» آنگاه دست در كيف بزرگ و پر از گل و بته خود فرو برد و يك سيدي بيرون آورد و در «سيديگاه» خودرو نهاد. نوايي ناهنجار برخاست. گفت: اين «خاراش خيش ماشه»! تا حالا نشنيده بودي؟ نصف عمرت برفناست. اين موسيقي محبوب نسل جوونه.» چشمانم از اشك پر شده بود. از پس پردهاي از اشك به ويرانههاي «تيسيو» و «آگورا» در آن سوي خيابان «آپوستولو پاولو» مينگريستم و افسوس ميخوردم. نزد خود ميگفتم: «دريغا، بزرگامردا كه شما بوديد. بنگريد اينك اين گمراهان چگونه نواي «خاراش خيشماش» را بر سرودههاي معبد «دلفي» برتري ميبخشند. آه! كجاييد اي دشنههاي تيز تا همچون «اوديپوس» شما را بر ديده زنم؟! اي مردان آتن، گوش با من داريد ... اين نخستينبار است از آغاز آفرينش تاكنون ... كه در جايگاهي چنين، نواي «خاراشخيشماش» برپا ميدارند! هم اينجا كه آمازونها خيمه و خرگاه برافراشتند ... آن زمان كه بر اين شهر تاختند و با «تسئوس» جنگ برداشتند ... آنان بر اين كوه برجها برپا كردند ...» ناگاه شنيدم كه آن دختر گفت: «چي داري ميگي؟ اين چرتو پرتها ديگه چيه؟ بذار آهنگ خودمون رو بشنويم.»
گفتمش: «هان؟ چه گفتي؟ اينها كه بر زبان ميراندم از «الاهگان انتقام» نمايشنامه بلند مرتبه «اشيلوس» نقل ميكردم. درد و اسف بر شما ناپختگان كه سخن خوب از بد نميشناسيد!» گفت: «چي گفتي؟ بزن كنار ببينم!»
كنار خيابان «آپوستولو پاولو» و در جايي كه توقف ممنوع نبود ايستادم. آن «آمازون» از اتومبيل من پياده شد و در را به شدت و خشونت پشتسر بست. آنگاه- از سر ناداني- زبان به پرخاش گشود و به من و به همه اجداد بزرگوارم بياحترامي كرد و لحظاتي بعد، خم شد و سيدي «خاراشخيشماش» را از جايگاه سيدي خودرو بيرون آورد و در كيف نهاد و در پيادهرو به دوردست روانه شد.
از آن پس من ماندم و صدافسوس و هزاران درد جانكاه كه چرا اين نابخردان چنين ناجوانمردانه با نياكان خود رفتار ميكنند و چرا آن نامهربان چنان جفاكارانه بر من پرخاش كرد. اندوه! اندوه! اندوه!
يكشنبه ، 23 مرداد 1390 ، 12:05
تراژدي يوناني
دنياي خودرو- ساسان گلفر: تمام راههاي «آتن» به تراژدي ختم ميشوند. دريغا! اكنون دلي از پولاد بايد كه تاب آورد آن ضربهها را كه راست بر ژرفاي دل مينشيند! آه اي توسن سيمين من، اي «آئودي تيتي رودستر» مدل 2008 من! تو شاهد بودي كه آن سنگين دل چگونه بر من جفا كرد. افسوس، افسوس، افسوس!آن هنگام كه با او آشنا شده بودم و هنوز او را نديده بودم، ميپنداشتم كه همچون «آفروديت» است. زماني كه در اينترنت مشغول چت بودم، او را شناختم. تصويري كه بر صفحه كامپيوتر من نقش بست، تنديسي بود به زيبايي «آفروديت.»
نوشتن نظر
نظرات پس از تائيد به نمايش گذاشته می شوند.
